خیلی از ماهایی که برای خودمان زندگی مستقلی داریم، با معضلی به اسم «توقع» بدجور روبرو هستیم. توقع دیگران از ما. انتظاری که گاهی عرصه را تنگ میکند و آدم را به ستوه میآورد.
نمونهاش مثلا اینکه زنگ بزنند و به جد دعوایت کنند که چرا خانهی ما نمیآیی؟
بعد وقتی بخواهی دلشان را بهدست بیاوری و سراغ منزلشان بروی، کس دیگر زنگ میزند که «حالا واجب بود بری اونجا؟ یعنی ما بریم بمیریم دیگه» و گوشی را با عصبانیت قطع کنند!
یک همچین فضای طاقتفرسایی.
بعد مثلا اینکه یکشنبه منزلش بودی و حالا که سهشنبه است و زنگ میزنی، بشنوی که: «نیستی. کمپیدایی. عجبی! چطو زنگ زدی؟»
مشکلی که این وسط خودنمایی میکند این است که خیلی طول میکشد تا این کسانِ نزدیک، که اینطور از ما توقع دارند، یک زندگی جداگانه و مستقل برای ما متصور شوند. زندگیای که توانایی گذراندن یک پنجشنبه و جمعهی بدون فامیل را دارد. زندگیای که خواب جمعهاش تا ظهر باشد و با زنگ تلفن و جملهی «چقد میخوابید..پس چرا نمیاید اینوری؟» نپرد.

نکتهاش هم این است که هرچقدر به این توقعات پا بدهی و بهظاهر بهحق ببینیشان، دیگر حتی اگر کاری انجام دهی از سر لطف، یا دلسوزی، یا هرچیز دیگر، از چشمِ طرفِ مقابل «وظیفه» اسم میگیرد. و در بسیاری از موارد، رفتار تو، دیگر دیده هم نخواهد شد. در بیشتر مواقع اینجا احساس درد میکنی.
اینجا دقیقا همان جای تنگیِ عرصه است. که اگر کاری را ارجح بدانی به آن انجام لطف، جملهی «حالا واجب بود بری اونجا؟» را خواهی شنید.
وقتی دوتا زندگی با هم تلفیق میشود، تلفیقی که به ظاهر وصل شدن دو نفر است، که در واقع پیوند دو قوم است و به اصطلاح شما از بچهی خانواده بودن درمیآیید و اسم خانم و آقا رویتان مینشیند، قصهى انتظار، حالا کمرنگتر یا پررنگتر، همینی میشود که راندم.
بله.