باز آمد بوی ماه مدرسه                             بوی بازی های راه مدرسه

اَه که چقدر از این شعر بدم میاد. میگه با ماه مدرسه بوی بازی راه  مدرسه میاد ولی دروغ میگه. من می گم با اومدن ماه مدرسه این تمام تنفر دنیاست که سراغ تو میاد.

تنفر از ساعتها سر کلاس  پشت نیمکتهای تنگ و تــُرش نشستن؛ ساعتها جورواجور و مدل به مدل معلم های مختلف رو دیدن و با همشون ساختن؛از حل کردن ریاضی و حفظ کردن علوم و کشیدن نقاشی با موضوع های اجباری؛

 از زنگ های ورزش که مجبور بودی با مانتوهای گــَـل و گشاد دائم بدویی و یه لحظه هم صبر نکنی که اگه می کردی؛ سوت معلم بود که کرت می کرد؛ تنفر از صف کشیدن های کله سحر تو گرما و تو سرما و گوش دادن به مشت مشت اراجیف ناظم؛از کارهای فوق برنامه مدرسه: روزنامه دیواری؛ تئاتر؛ سرود؛ سخنرانی و ...؛ تنفر از زنگ های هندسه که همیشه خدا تو هر سال سه شنبه ها صبح تا ظهر یک موی سفید بهم اضافه می کرد بس که سخت می گذشت و پر استرس بود؛از مشق نوشتن، از درس حاضر کردن، از اینکه به هیچ وجه ممکن حق نداشتی چیزی رو فراموش کنی که اگه یادت می رفت نمره ها بود که از مستمر و پایانی و انضباط و هزار کوفت دیگه کم می شد؛ تنفر از اینکه اگه کاری می کردم و نمی کردم انضباطم همیشه 19 بود؛ از1۵ دقیقه زنگ تفریح و 110 دقیقه دیفرانسیل؛ تنفر ازکیف گشتن ها و بی اعتمادی ها؛ تنفر از ناخنهای از بیخ کوتاه شده؛ از مقررات خشک و مسخره و بی دلیل مدرسه؛از امتحان های ریز و درشت و زور زدن برای کنسل کردنشون حتی برای یک ساعت؛از صبح  ِزود پاشدن و شب ِ دیر خوابیدن و بیشتر از همه تنفر از ناظم و مدیر که به خاطر هر کار انجام شده و نشده تو مدرسه این تو بودی که از پشت بلندگو اسمت رو می خوندن و به دفتر احضارت می کردن؛ و تنفر از هزار تا چیز بزرگ و کوچیک دیگه که همشون با همین بوی ماه مدرسه به سراغت میاد و این بو رو به بدترین بوی عالم برات تبدیل می کنه که تو مجبور بشی هر روز هزار بار خودتو فحش بدی که چرا دماغ داری.

...و من چقدر خوشبختم که دیگه این بو رو حس نمی کنم و 3 ساله که دائم خدا رو به خاطر داشتن دماغ شکر می کنم.

حالا باز هم بیاید و بخونید:

باز آمد بوی ماه مدرسه                             بوی بازی های راه مدرسه

 

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

و در آخر با خاتمه ی این ماه مبارک و عزیز باید گفت:

حکایت ما و ماه رمضان، حکایت آن یخ فروشی است که در آخر ِ روز پرسیدند:"فروختی؟"

گفت :"نخریدند؛ اما تمام شد"