صبح زود، کنار قبرستان، روبروی مرده شورخانه، تنها، سوار تاب، با ناله های گربه ای در حال وضع حمل، قیژ قیژ تاب که سکوت فضا را زیر پاهایش له می کند، خودت را که صدا می زنی به کوه می خورد و سه چهار باری بر میگردد، زنی با چادری کوتاه و خاکی کیسه مشکی به دست از دور می آید و می رود...


و ترسی که آن ته دلت وول می خورد...

جهت نشستنت را روی تاب عوض می کنی تا حداقل آن زن را نبینی، گربه را پیدا می کنی، ناله های وحشت ناکش بیشتر می شود، جیغ که میکشد پژواک می کند، انگار که از هر طرف گربه ای دارد وضع حمل می کند، انگار که محاصره ی گربه ها شدی، سرعت تاب را که بیشتر می کنی صدای قیژ قیژ ترسناک تر به نظر می رسد، حالا دیگر جا به جا شدن هوا هم صدای اذیت کننده ای درست میکند، سرت را که بر می گردانی میبینی فاصله زن چقدر با تو کم شده، لبخند میزنی، سرش پایین است اما دارد تو را نگاه می کند، سریع سرت را بر می گردانی...

و ترسی که آن ته دلت وول بیشتری می خورد...

با خودت می گویی «اگه بیاد سمتت چی کار می خوای بکنی؟»، از تاب پیاده می شوی و سراغ سرسره می روی، آن چنان خاک رویش نشسته که انگار سالهاست کسی از کنار این سرسره حتی رد هم نشده، پله هایش طوری است که برای اندازه من تعبیه نشده - می خواهم بروم بالا - گیر می کنم، به زور خودم را می رسانم آن بالا، حالا قبرستان راحت تر دیده می شود، دوربین را در می آورم و سریع یک عکس میگیرم، بیشتر دقت میکنم ببینم آن زن چه می کند، آشغالهای کنار قبرها را جمع می کند، برای اینکه دلم نسوزد یک سُری می خورم و از آنجا دور میشوم، راه می روم، دل تو دلم نیست که میله های پنجره ی مرده شورخانه را بگیرم و خودم را بکشم بالا ببینم آنجا چی دارد چی ندارد، بی خیال میشوم، تو هم اگر بودی و دیوارهای آجری قدیمی و پنجره های بلند و شیروانی زنگ زده مرده شورخانه را می دیدی مثل من کوپ می کردی...

و ترسی که آن ته دلت وول بیشتری می خورد...

قبرستان قدیمی است، وجود آن زن اما صحنه را ترسناک تر می کند و با آنکه تنهایی هرازگاهی مجبوری داد بزنی مــــامــــان تا که خیال کند کسی همراهت است، لعنت به این قبرستان، چقدر آشغال دارد، خانم بی خیال شو برو، من خودم جمع می کنم، پوستش سفید است، گوشه چادر در دهانش، چادر را کج سرش کرده یک ور بلندتر از ور دیگر است، فاصله زیاد است اما به گمانم چشمانش رنگی است، خانم به خدا خودم جمع می کنم برو، مــــــــــــــامــــــــــــــان...انگار که بدجوری ترسیدی، هان؟ مقنعه ام آمده جلو، میکششم عقب تر که میدان دیدم زیادتر شود، نکند زن از کنارم یکهویی ظاهر شود...

و ترسی که آن ته دلت وول بیشتری می خورد...

اما ترس جالبی ست، لذت دارد، الاکلنگ هم دارد، حیف که تنهام، به آن زن بگو بیاید با تو الاکلنگ بازی کند، و البته نمی دانی هم وزن تو هست یا نه، نگاهت می کند، حالا دیگر مامان گفتن فایده ندارد، بــــــــــــابـــــــــــا، ای کاش یک مامان و بابا الان اینجا برایت زاییده می شدند، بلند می زنی زیر آواز، «عیشم مدام است از لعل دلخواه – کارم به کام است الحمدلله»، خیلی کارت به کام است، الحمدلله...

آنقدر آن ترس ته ولت وول می خورد که به سرعت می دوی از قبرستان می روی بیرون، اینقدر تند که سرپایینی قبرستان را سکندری میزنی...

خیالت راحت شد؟ تا تو باشی صبح جمعه نروی قبرستان تاب سواری کنی، دیوانه...