به بهانه 16 مهرماه روز جهانی کودک

 

  خدایا پس من کی می خوام بزرگ شم؟!

سالهاست هوای این دنیارو وارد ریه هام می کنم و قلبم داره با ساعت رقابت می کنه. مدتهاست که پاهام رو زمینه و چشمام باز. خیلی وقته که ناخنهامو خودم می گیرم و موهامو خودم شونه می کنم. قدم به ظرف شویی می رسه و کیفام برام سنگین نیستن. جامو خودم جمع می کنم و بند کفشمو خودم می بندم. خیلی وقت پیش بود روزی که اولین نمازمو خوندم و اولین روزه رو گرفتم. یادم نیست کی بالغ شدم ولی دیگه چهره ام عوض نمیشه، دیگه جوش نمی زنم، صدام دیگه صاف شده.خیلی وقته که بقیه به من مسئولیت میدن و بعد از اسمم یه "خانم" میارن. دیگه تنها می رم بیرون.لازم نیست بابت هر چیزی از مامانم اجازه بگیرم. به جای اینکه مامانم واسه من لباس بخره من واسه مامانم لباس می خرم، اتاقم دیگه شخصی شده.

همه ی اینا نشونه ی اینه که گروه سنیم عوض شده و رفته بالا ولی...

 چرا هنوز"بزرگ" نشدم؟!

چرا هنوز "کودکم"؟!

چرا هنوز "بچه" ام؟!

چرا هنوز خیلی چیزهارو نمی دونم، نمی تونم ، نمی فهمم....

چرا هنوزراحت نمی تونم خوب و بدو ازهم جدا کنم،چرا هنوز نمی دونم چی کاره ام؛ چی کار می کنم، نمی دونم اصلا وظیفه ای دارم یا نه،معنی وظیفه رو می دونم یا نه، معنی خیلی چیزارو نفهمیدم، هنوز نمی فهمم چرا من سالمم و اون یکی معلول، من می تونم ببینم و بشنوم اون یکی نمی تونه، می تونم حرف بزنم؛ اون یکی نمی تونه، نفهمیدم چرا بعضیا این قدر زشتن و بعضیا این قدر خوشگل،

 جواب اینا که سخته،جواب چیزهای ساده ترم نمی دونم...

هنوز نمی دونم نباید بدی رو با بدی جواب داد، هنوز نتونستم ازعقلم بیشتر ازاحساسم کار بکشم، تو بعضی شرایط نمی دونم این خوبیه که داره منو هل می ده یا بدی، هنوز نتونستم بفهمم زندگی اون جوری نیست که من می خوام، نفهمیدم چرا یکی از دیدن یا شنیدن یه چیز از شدت ذوق چشماش برق میفته اون یکی حتی به نشونه بی تفاوتی شونشم بالا نمیندازه،

جواب اینا که سخته،جواب چیزهای ساده ترم نمی دونم...

هنوز نمی دونم وقت نماز موقع اذانه نه لحظه آخر، نفهمیدم مامان و بابام به من بدهکار نیستن؛من بدهکار اونام، نمی دونم چرا تو بعضی موارد مامانم با من موافقت نمی کنه و میگه نه,معنی این نه رو تو خیلی جاها نفهمیدم، نمی دونم چیو کجا بگم و کجا چی بگم، هنوز نتونستم یک روز رو با خواهرم بدون دعوا بگذرونم، نمی دونم چه جوری از وقتم استفاده کنم، پولمو کجا خرج کنم کجا خرج نکنم، هنوز یاد نگرفتم  حق ندارم وقتی عصبی ام بقیه رو عصبی کنم, وقتی ناراحتم بقیه رو ناراحت کنم، هنوز یاد نگرفتم وقتی پشه رو دستم می شینه؛ نکشمش؛ پرش بدم؛ اونم حق زندگی داره؛ حق ندارم از زندگی محرومش کنم، هنوز نفهمیدم وقتی کسی رو با انگشت نشون می دم و مسخره می کنم؛ سه تا انگشت دیگه ام سمت خودمه.

جواب اینا که سخته،جواب چیزهای ساده ترم نمی دونم...

هنوز نتونستم اتوبان رسالت رو از اتوبان حکیم تشخیص بدم، هنوز نمی دونم از شرق به غرب اول میدون قدسه یا تجریش، هنوز نفهمیدم واگن های مترو رو تو خط 4 که سر و تهش باز نیست چه جوری تو زمین بردن،

جواب اینا که سخته،جواب چیزهای ساده ترم نمی دونم...

وای چقدر چیز هست که من نمی دونم، نمی تونم، نمی فهمم،...

پس کی قراره جواب ندونسته هامو بگیرم...

خدایا پس من کی می خوام بزرگ شم...

هنوز من هم کودکم...