سرطان داشت. و هیچ کس هم امیدی به خوب شدنش نداشت. سرطان خون...
تقریبا همه می دانستیم که غزل خداحافظی را باید همین روزها بخوانیم. با این حال وقتی صدای بغض آلود پدرم را پشت تلفن شنیدم که گفت «تموم کرد» دنیا روی سر من خراب شد...

چیزی از عصر ٣١ اردیبهشت یادم نمی آید جز یک پیشانی باد کرده. به گمانم چند باری به چهارچوب در زده بودمش...

همه ی دنیا وقتی برای من تمام شد که وسایلش را که از بیمارستان گرفته بودند دیدم. یک روسری خونی، یک قرآن، یک دستکش و گوشی موبایلش...

چنتا اس ام اس برایش آمده بود. باز کردم...«خواستم زنگ بزنم حالتو بپرسم گفتم شاید خواب باشی»...اس ام اس بعدی از همان شخص...«زهرا خوبی؟ مگه مردی که جواب نمی دی دختر؟!»

هزار بار اس ام اس را خواندم و اشک ریختم. خبر نداشت که زهرا مرده بود...

بی پایان...