مادرم روزهای آخر بارداری اش را می گذراند و من روزهای آخر معلق بودن در آب و خون...به گمانم مادرم دیگر به تنگ آمده از اینکه سنگینی من را چندین ماه است که دارد با خودش می کشد و من هم مثل او هر روز دارد عرصه بهم تنگ تر می شود...مادرم سومین باریست که چنین تجربه ای دارد و من اولین بار...

 

تصور دنیایی خارج از این دنیای پر از آب و خون هم غیرممکن است اما باید خودم را برای رویارویی اش آماده کنم...الان فکر می کنم دقیقا سر و ته شده باشم...اما احساس بدی ندارم...صدای مادر را می شنوم...دارد با من حرف می زند...منتظر است...حیف که نمی توانم جوابش را بدهم...بگذار یک لگدی بزنم بفهمد که بیدارم...اما یادم باشد بعدا برایش تعریف می کنم که اینجا چه جوری بود...

دلم برای اینجا تنگ می شود...دنج و راحت...به به...هر طوری هم که من جابه جا شوم، اینجا هم شکل میگیرد...کش می آید...چه باحال!...دست و پایم گیر می کند به در و دیوارش، نمی توانم راحت بچرخم اما با این همه این روزهای آخری خیلی بیشتر از روزهای اول دوستش دارم...بیشتر به من نزدیک شده...

انگار چهار نفر دیگر آن بیرون منتظرم هستند...نباید بیشتر از این منتظرشان بگذارم...باید بروم و زودتر مادرم را سبک کنم...صدای داداشم را میشنوم...چند باری گرمی دست کوچکش را روی پوست مادر حس کردم...حتی ذوقی را که از تکان خوردنم داشت فهمیدم...

دارم با خودم فکر می کنم سوغاتی با خودم چی برایشان ببرم...یه لیوان از این آب ها ببرم کلی ذوق می کنند، نه؟...فکر کنم یک خواهر هم داشته باشم...ظاهرا خیلی کوچکتر از برادرم است، صدایش را تا حالا نشنیدم، فکر کنم هنوز نمی تواند حرف بزند...هنوز نمی دانند من خواهرشانم یا برادرشان!...بروم بیرون غافلگیر می شوند...

چقدر دوست دارم قیافه شان را ببینم...ببینم بیشتر شبیه به کدامشان هستم...

 

مادرم آخرین باری ست که این روزها را تجربه می کند و من هم آخرین بار...

 

ای خدا این جا چقدر تنگ است...قرارمان چه روزی بود؟