امسال هم مثل همه ی این بیست سال و حتی بیشتر، باز هم میروم مسجد جامع بازار. بازار آهنگران. روبروی آن درخت لاغر که هر سال قد کشیدنش را دیدم در ایوان شبستان می نشینم و مفاتیح سفید کوچکم را باز می کنم و هزار بار خدا را صدا می زنم به هزار اسم مختلف...اللّهم انی اسئلک باسمک...الغوث الغوث خلاص کن مرا از آتش ای خدا...
عجب خواسته ی زیادی...

خدایا مقدور هست برایت در این شب قدر، تقدیرمان را آنطور که می خواهیم مقدر کنی؟
می شود همان طور که ما می خواهم تو هم بخواهی؟
عجب خواسته ی زیادی...

اولین چیزی که در این شب از خدا می خواهم این است که وقتی رسیدم مسجد، کسی روبروی درخت در ایوان ننشسته باشد...
این یکی دیگر زیاد نیست...

التماس دعا...زیاد...خیلی زیاد...