+ دوستش داشت...
از همه چیزش برایش گذشته بود.
فقط یک چیز می گفت.
«اینقدر آرایش نکن»
بیست سال شوهر این حرف را زد.
عین بیست سال زن گوش نداد.

+ زن طلاق خواست.
شوهر به هر ضرب و زوری مقاومت می کرد.
زن پافشاری کرد.
نگذشت از کیف لوازم آرایشش.
از حد گذرانده بود. صورتش شده بود دفتر نقاشی...
خوشگل بود، می خواست خوشگل تر شود.
شوهر بعد از بیست سال دیگر نمی توانست نگاه هرزه نامحرم را تحمل کند.
زن پافشاری کرد.
شوهر بیست سال بود که به خاطر این علاقه نتوانسته بود جلوی زن بایستد.
یاد چند سال پیش افتادم که شوهر راضی نبود زن بینی اش را عمل کند و برود زیر ساکشن.
بازهم مخالفتی نکرد.
زن به کما رفت.
شوهر مرد و زنده شد.
داشت برای خوشگلی بیشتری که زن میخواست او را از دست می داد.
باز هم حرفی نزد.

+ نتوانست در برابر خواسته ی جدایی زن بایستد.
نتوانست مخالفتی کند.
مجبور شد به طلاق توافقی.
زن، شنگول و شوهر، داغون...

+ شوهر برای زن از همه چیزش گذشته بود.
زن نتوانست و نخواست برای شوهر از ماتیکش بگذرد.

+ شوهر را که میبینم بعد از شش ماه از جدایی انگار به اندازه شصت سال درد کشیده و پیر شده.
زن را نمیبینم اما به گمانم روبروی آیینه نشسته و دارد ماتیک میزند...

+ آخر ِ این همه علاقه شوهر؟
زن معاوضه اش کرد با...

پ.ن١: قصه ی «زن» و «شوهر» را که میبینم از «زن» بودن خودم متنفر میشوم...

پ.ن٢: قیافه ی زار شوهر را که امشب دیدم با خودم گفتم این علاقه ی لامصب هم حدی دارد. عشقت را به پای چه کسی ریختی مرد؟ جای تو بودم تف می کردم به صورتش.