ای وای که رمضان به نفس نفس زدن افتاده ست و من هنوز یخ هایم را نفروخته ام...

خدایا آفتاب وجودش را سرم کم نکن. با اینکه می دانم هر چه بیشتر بماند، یخ هایم بیشتر آب می شود.

پارسال هم گفتم، حکایت ما و اتمام ماه رمضان، حکایت آن یخ فروشی است که آخر روز ازش پرسیدند فروختی؟ گفت: نه. نفروختم. اما همه اش تمام شد...

همه اش دارد تمام می شود...چیزی گیرمان آمد؟

آماده شو که در قنوتت بگویی: الهم اهل الکبریاء و العظمه و اهل الجود و الجبروت و اهل العفو و الرحمه...

 

پ.ن: چه می کند این ستاد اقامه ی نماز. سنت شکنی ِ به گمانم سی ساله!