انتهای فیلم «مه» را خیلی دوست دارم. تاثیر گذارترین آخری که یک فیلم می تواند داشته باشد.

...با زجر و عذاب در اوج بدبختی تصمیمی میگیری...با چهار تا گلوله چهار نفر از پنج نفر داخل ماشین را می کـُشی که پسرت را هم شامل می شود...خودت میمانی و جنازه ی چهار نفر از عزیزانت در آن یک وجب جا...می خواهی خودت را هم خلاص کنی اما می دانی که گلوله ی دیگری در کار نیست...هوار می کشی و می روی بیرون ماشین که حیوانات درنده ای که از دستشان فرار کردی کار تو را هم یک سره کنند...می روی بیرون...از بین آن همه «مه»...ناگهان...

ماشین های امداد و پلیس می رسند...آرام از کنارت رد می شوند...

آمده بودند که کمک تو کنند...اما چقدر دیر رسیدند...

و باز تو میمانی و جنازه ی عزیزانت...

و یک دنیا بهت و ناباوری... 

مشکل از بی طاقتی ماست که می خواهیم سریع خودمان را خلاص کنیم یا دیر رسیدن ماشین های امداد نمی دانم. فقط می دانم که خیلی وقت ها ما هم می شویم مثل دیوید درایتون...

آنچنان کمک ها دیر می رسد که فقط ما می مانیم و جنازه ی عزیزانمان...