بدجوری کار کرده بود...ظاهرا فعالیتش بدنی هم بوده...چیزی شبیه به مثلا کارگری ساختمان...خسته و کوفته...به دنبال یک لقمه نان حلال...به فکر بچه ها و اجاره خانه و مخارج و سر و همسر و این ها...ناراحت از خجالتی که باید بکشد پیششان...دخل با خرج جور در نمی آید انگار...درمانده از همه جا...در ایستگاه مصلی منتظر قطار بود...فرصت را مناسب دید و برای لحظه ای خاطر خود را رها کرد از همه چیز و د بخواب...


یادم افتاد امروز روز کودک است!