این روزها که می گذرد روزهای خوبی ست.
پر از اتفاقات بدی ست که نمی افتد.
پر از آرامش نسبی.
پر از خوبی پر از خوشی.

این روزها که می گذرد منتظر اتفاق خاصی نیستم.
همه چیز رنگی ست.
همه چیز آبی ست.
و پر از یاد خدای خوبی که این روزها به یادش نیستم...

این روزها بوسه های بابا مزه ی دیگری گرفته.
نگاه مامان برق بیشتری دارد.
برادرم دوست داشتنی تر شده.
دلم برای خواهرم وقتی که نیست تنگ می شود.
این روزها انگار مهربان تر شده ام!

دلم نگران است.
نگران خط ریش بابا که به تعداد موهای سفیدش دارد اضافه میشود.
نگران چهره مهربان و گاهی رنجور مامان.
نگران برادرم که ظرف غذایش را جا گذاشته.
نگران خواهرم که پول به اندازه کافی همراهش بود یا نه.
نگران خودم که آیا مواظبش هستم یا نه.
نگران دوستم که پدربزرگش را دیروز از دست داد.

این روزهای خوب را دارم با این آهنگ می گذرانم. دائما. و موقع هایی هم که گوشش نمی دهم خودم صدایش را در می آورم. زیباست و برای من آرامش بخش. بیش از حد خوب بودن را در من القا می کند...

 

+ نمی دانم قرار است روز دختر چه اتفاقی برای ما دختران بیفتد. مثلا کادویی بگیریم یا تبریکی بشنویم یا مثلا جایی ازمان تقدیر شود (به چه مناسبت؟!) یا هرچی. فقط می دانم...

روز دختر روز خوبی ست.
می دانم روز رحمت است.
روز بزرگی ست برای منی که از دختر بودن خودم بی نهایت خوشحالم.
خوشحالم از جنسی که دارم و مایه رحمتش می دانند.