نخواستید با خیال راحت بنا را بگذارم به این که روز تولدتان را می توانم توی صحن های حرمتان قدم بزنم و در دلم آرام بگویم امام عزیزم تولدت مبارک.

آنقدر اشکم را درآوردید تا دقیقا متوجه شوم که کجا می خواهم بیایم و یک هفته ای را پیش چه کسی می خواهم بگذرانم.

بعد از آن همه شد و نشدها حالا آسوده خاطر شده ام از اینکه از فردا ثانیه به ثانیه بهتان نزدیک تر می شوم. باشد که تحولی باشد برایم...

دفعه قبل صلاح نداستید میانجی شوید و خواسته های کوچک و صاف و ساده ام را شما هم از خدا بخواهید ـ البته می دانم که خودمم نخواستم که وضعم بهتر از این شود اما ـ اما من گفته بودم بر می گردم حتی با دست های خالی...


به مادر گفتم شام امشب را به خاطر شام آخر بودنش خوشمزه تر بپزد...سفر دردناکی پیش رو دارم!
فحش خوردم!


لطفا هشت تا کامنت بیشتر نگذارید که با سه پست قبلی بشود خواند: هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت...


 عید همگی مبارک...