همش و همیشه با خودم می گفتم اشکهایت را نگه دار در حرم رضا (ع) تا می توانی بریز...
اما به حدی آرامش دارد و می دهد این مکان که اصلا یادت می رود کیسه کیسه اشک پشت چشمت ذخیره کرده بودی...هرچه مداح گروه تلاش می کند آبی از چشمان من بکشد بیرون به مراد نمی رسد...هرچه از یوسف اشک و اینها می خواند انگار نه انگار... 

 

هیچی دیگر...نه اشکی ریختیم و نه آهی کشیدیم و سرشار از آرامش برگشتیم به خانه.

۱۵ ساعت رفت را اصلا نفهمیدم چطور گذشت اما ۱۵ ساعت برگشت را دقیقا فهمیدم چطور گذشت...
سختی اولی از شوق دیدارش به خاطر نماند و سختی دومی از سوگ خداحافظی اش به گوشت و پوست و بدنم ماند بدجور. که هرچه می خوابم و دراز به دراز می افتم از این بدن در نمی رود که نمی رود...

نه زیارتی که می خواندم را می فهمیدم نه وداعی که کردم را نه نمازی که به جا می آوردم را...هیچ کدام را نفهمیدم غیر از آرامشی که در و دیوار حرم به من میداد. اصلا انگار قرصی آمپولی چیزی داده بودند به من...
شاد و شنگول چادر چاقچور می کردم می رفتم زیارت اما به محض ورود به حرم خوابم می گرفت. انگار که مسخ می شدم. نمی دانم چه سری داشت اما خواب آمدن ها و به زور خود را نگه داشتن هایش بدجوری مزه می داد. هر چی هم که خودم را تنبیه می کردم و با آب سرد در فضای باز وضو می گرفتم باز هم این آرامش خواب آلود از من در نمی رفت.

دلم برای خواب های حرم تنگ می شود
دلم برای فشار قبری که اطراف ضریح به آدم وارد می شود
تنگ می شود
دلم برای دائم سوال پرسیدن از خادم های حرم تنگ می شود
برای صدای نقاره هایش
دلم برای ژاکت سفید و مشکی ام که دور ضریح از دستم افتاد و رفت تنگ می شود
دلم برایت تنگ می شود امام عزیزم

کارت دعوت بعدی را کی می فرستی؟

 

+ ٨/٨/٨٨ ام را به هم ریختید. چرا به حرفم گوش ندادید؟!
خوبه حالا اینجا همیشه هر پستش ده تا کامنت بیشتر نداردها!

 

هوو هم با تعدادی عکس به روز شد.