ایستاده ام روبرویش جلوی تلویزیون و دارم با تمام ذوق و شوقم برایش ویولن می زنم. همان آهنگی را که دوست دارد. دو سه جایی ریپ می زنم اما در کل خوب بود مثل همیشه! با چشمانی بی حالت و آویزان نگاهم می کند و می گوید برو کنار ببینم اخبار چی می گه!

خنده ی تلخی نثارش می کنم. تمام احساسات من مچاله می شود می افتد روی فرش. بعد بهش می گویم از آن حیوان باوفا کمترم اگر یک بار دیگر برایت از این هنرها به خرج دهم.
اما دوباره آهنگ جدید بعدی را اولین بار برای «او» می زنم...!

...

به دست هایم نگاه می کنم. به این فکر می کنم که روی دست دقیقا کجاست و پشت دست کجا.

به این نتیجه رسیدم که روی دست همان طرفیست که ناخن دارد. در حالت عادی همین طرف دست را می بینیم و اگر بخواهیم طرف دیگر را ببینیم باید برش گردانیم. پس روی دست همین ور است!

اما وقتی کسی را تهدید می کنیم که با پشت دست می زنم تو دهنت! منظور همان طرفی ست که ناخن دارد، همان طرف تیره تر. پس این طرف پشت دست است.

مرحله ی بعد از تشخیص دست راست و چپ به نظرم تمیز دادن همین موضوع است که پشت دست کدام است و روی دست کدام؟ مرا از این بحران فلسفی بیرون بیاورید. پشت دست کدام است و روی دست کدام؟!

 

...

 و سالها سازندگان ساندیس نوشتند که از «اینجا» باز کنید اما مردم از «آنجا» باز کردند...