من ِ بی وجدان از لجم برنج نشسته را می پزم می دهم به خوردشان و با شنیدن دستت درد نکنه و خدا خیرت بده ی آخرش شرمنده ی زمین و زمان و این دو می شوم.

بعد این حس خوب خواهرانه ی مزخرف به سراغم می آید که سرش داد نزن که چرا جورابش را اینجا درآورده یا چرا آب می خورد پارچ آب را پر نمی کند بگذارد یخچال.

بعد که می شنوم: «وظیفته» مرغ را نپخته و به قول بزرگتره «لیچ» می آورم سر سفره. و پیازهای سالاد را درشت درشت خرد می کنم که جفتشان بی زارند از این حالت. و می گویم: ناراحتی؟ نخور پاشو برو.

بعد که می بینیم گشنه مانده دلم می سوزد باز هم همان حس درم وول می خورد و پا می شوم پیازها را خرد تر می کنم و مرغ را می گذارم سر گاز .

بعد دوباره صبح که می شود و جاهای جمع نکرده شان را می بینم باز هم حرص می خورم و سر غذا تلافی می کنم.

جنگ بین این دوتا حس این روزها در من تمامی ندارد. روان آدم را پریش می کند اما هیچ کدام هم بر آن یکی پیروز نمی شود...

نتیجه گیری این روزهای من: آدم خار شود خواهر نشود. والا!

...

نمی خواهد فلسفه ی سعی صفا و مروه را بگذارید در ویترینتان و یاد مردم بدهید. اینقدر ازمان و ازشان نچاپید یادگیری مسائل مذهبی بماند برای فرزندانتان.

کارت شارژ میگیری رویش نوشته 2000 تومن. و البته بعضا 2200 تومن پول می دهی. 1800 تومن برایت شارژ می کند. 400 تومنم را پس بده سعی صفا و مروه و اللهم لبیک پیش کشت.