خیابان ولیعصر، روبروی وزارت بازرگانی، در پیاده رو

همیشه گدایی می نشیند و تکیه می دهد به یکی از همین چیز طوسی ها که نمی دانم اسمش چیست و گاهی مامورین مخابرات گوشی به دست باهاش ور می روند. هر شب که از کنارش رد می شوم به همان حالتی نشسته که شب پیش نشسته بود. تنها تفاوتش با روزهای قبل می تواند طول نخ سیگارش باشد که آن هم بستگی دارد به زمان رد شدن من از آنجا.

آن قسمت از پیاده رو همیشه تاریک است و من هم همیشه کپه ای از لباس را به شکلی خاص می بینم به اضافه ی نور قرمز سر سیگارش که شاید تنها علامت حیات گدا باشد.

دو سه روز پیش که از آنجا رد شدم، روی زمین افتاده و سیگارش خاموش بود. قرمزی سرش دیده نمی شد.
نگرانش شدم. تنها علامت حیاتش از بین رفته بود. راه رفتن را شل تر کردم که ببینم تکانی از روی نفس کشیدن می خورد یا نه. متوجه نشدم. ناچار ادامه دادم اما تا چند متری نگاهم را از رویش برنداشتم.

دیروز و امروز که از همانجا رد شدم، دوست گدای من که حتی یک پنی هم بهش پولی نداده بودم، دیگر آنجا ننشسته بود.
نه از کپه ای از لباس خبری بود نه از نور قرمز سر سیگار...

ازش بی خبرم و به شدت نگرانش.

می خواهم پیدایش کنم و بهش بگویم سنگفرش های پیاده رو برای حالت های تغییر نیافتنی تو تنگ شده دلشان دوست من. کجایی؟ چرا نیستی؟ توروخدا هر جا که هستی سالم و یا حتی زنده باش و برگرد سر جایت و مرا از نگرانی خلاص کن...

...

تب کرده ام، چه کسی دارد برای من می میرد؟