این ها همش دارند به من نگاه می کنند.
انگار یک چیزی گفتنه اند و منتظرند که جوابشان را بدهم.
خیره شده اند. صورت به صورت، فیس تو فیس.
خیلی بخواهند به من لطف کرده باشند سه رخ ایستاده اند اما بازهم نگاهشان به من است.

کاری از من برایشان بر نمی آید. آدم های پنجاه شصت سال پیش اند. فقط دلم هی می سوزد.
دور و برشان را که تمیز کردم و جای سوراخ های منگنه و تاشدگی ها را که گرفتم می زنم برود بعدی.
باز هم بعدی دارد مرا نگاه می کند...اصلا غصه ام می شود. شصت سال است که فقط دارد نگاه می کند. همین؟ همین.

این یکی را ببین. نگاهش آدم را دیوانه می کند.
ترس و وحشت، اضطراب، خواهش، غریبگی... همه ی اینها در نگاهش پیداست.

هر شبم را با این نگاهها صبح کنم به گمانت سالم می مانم؟


جان این شب ها را نامیرا دارد به من می دمد.
دخترک سفید مو حنایی من.
دخترکی که برف را ندیده.

...

اولین حس مادرم نسبت به وجود من، تهوع بود...