هوا که به سردی می رود، مونس من می شود این بخاری برقی...


بیشتر وقتم را پیش او می گذرانم.

ساعت یک شب است و دو سه تا میوه گذاشتم در کاسه سماور و نشستم جلوی بخاری، دارم به روزمرگی هایم فکر می کنم.

 

چاقو که به پرتقال می خورد، یاد عروسی امشب می افتم که با لیلیت رفته بودیم.
و داماد ِ گیری که مجلس زنانه را ترک نمی کرد و بیش از حد شبیه به خواجه امیری بود.
و داماد که تاحالا نه ما او را دیده بودیم نه او ما را، موقع خداحافظی گفت «با زحمت های ما چه می کنید؟»
و کارگر سالن که آخر وقت ازش آب خواستم و گفت «دیگه نمیدیم...»
و لیلیت که داشتم بهش آداب سلام و احوالپرسی با کسی که هفت پشت غریبه است را یاد می دادم که « یه لبخند مسخره رو لبت میاری، با شیب ملایمی سرتو بالا و پایین می کنی، اگرهم یه چیزی رو آروم زیر لب زمزمه کنی (برای کسی که با فاصله از تو وایساده) که فکر کنه داری حال و احوال می کنی، که دیگه چه بهتر...»
و آدمهایی که راه به راه به من و لیلیت می گفتند «ایشالا قسمت شما» و قیافه من و لیلیت که اینجوری سبز می شد راه به راه.
و آقایی که از من پرسید «شما خانوم آقای دکتر هستید؟»
ـ ـ چه زود مستجاب شد! ـ ـ


 

بخاری را عقب تر می کشم، دارد پایم را می سوزاند.

ناخنم را در نارنگی فرو می برم و به دیروزش فکر می کنم.

و کارمند بانکی که به چشم هایش نگاه می کنم، به چشم هایم نگاه می کند، سوال می پرسم جواب نمی دهد. هیچ رقمه اطلاعات نمی دهد به آدم.
و کارمند آن یکی بانک که می گویم «خانوم یه فیش واریزی به من بده» نمی دهد، دوباره تکرار می کنم، نمی دهد. بار سوم به گمان اینکه صدایم را نشنیده ولوم را می برم بالا. با عصبانیت می گوید « چرا داد می زنی خانوم؟»
و کارمند یک بانک دیگر که مودب است و مهربان و من تعجب می کنم.
و پسری که اصرار دارد به من بگوید خانم لطیفیان.
و برادرم که این روزها دلم می خواهد سر به تنش نباشد.

 

سرده. جوراب پشمی می پوشم و پاهایم را می گذارم روی بخاری.
نارنگی تمام می شود، سراغ سیب می روم. سیب زرد.

به کارهای انجام نداده ام فکر می کنم.

و ١٧ واحدی که این ترم قرار است احتمالا جان من را بالا بیاورد.
و انتگرال ریاضی ٢ ای که از همان عنفوان هیچ چیزش را بلد نبودم جز کشیدن شکلش. دوگانه، سه گانه، وای...
و اقتصاد کلان و خُرد که کاغذ کتابهایش دست می بُرد.
و کلی اسم علمی ِ این علف و ملف ها. که هر ترم برش می دارم و هر ترم حذفش می کنم. فکر می کنم این بار سوم باشد.
و حساب بانکی که یک سال است هر روز می خواهم بروم باز کنم و نمی روم.
و دندان پزشکی که آبان پارسال بهم گفت «هفته دیگه بیا» و از آن واقعه یک سال و یک ماه گذشته و من هنوز نرفتم.
و کارت دانشجوییم که از بهمن ٨۶ به این ور تمدید نشده و من عملا و رسما دیگر دانشجو نیستم. زورم می آید تا طبقه دوم ساختمان اداری بروم اما از متروی میرداماد تا متروی نواب پیاده میروم.
و...
و...

 

سیبم هم تمام شد اما لیست کردن کارهای عقب افتاده ام نه...

جورابم داغ شد. بو گرفت. بوی کز دادن پشم گوسفند. بویش می کنم...پووووف...

یا سرد است یا می سوزاند. هیچ وقت حالت دلپذیری نداشته این بخاری.
ولی با این حال دوست خوب من است.

میوه هایم تمام شد. ساعت رسید به دو شب. ولی هنوز خوابم نمی آید و دوست دارم تکراری فکر کنم.
خب دوباره از اول شروع می کنم...

دوباره یاد عروسی امشب می افتم که با لیلیت رفته بودیم...

 

پ.ن: طی یک عملیات انتحاری غافلگیری سرکاری، از مسافرت شیراز جاماندم. یعنی با بیرحمی تمام جایم گذاشتند...