رفت ...

برایم گریه کرد بدون اینکه برایش گریه کنم، چقدر از خودم بدم آمد، یعنی اینقدر نکبت شده ام که حتی رفتن عزیزترین کسم هم مرا به گریه نیارد؟

بغلم کرد و در گوشم چیزها گفت، ولی هیچ چیزش یادم نمی آید

فقط دلم می خواست ببینمش، دوست نداشتم بغلش بروم چون در همان یک دقیقه هم از دیدنش محروم می شدم. فقط دلم می خواست نگاهش کنم، حتی تا آخرین لحظه ها هم چشم ازش برنداشتم.

دیگر باید جدا میشد و از چشم من دور. تا ثانیه آخر چشمم دنبالش می رفت میان آن همه جمعیت و آن همه آدم بلندقد،ولی گمش نمی کرد، چون به دیدنش عادت داشت.

تا جایی که می توانستم خودم را کشیدم و روی پنجه ها ایستادم که باز هم ببینمش، ولی مگر تا کجا میشود کش آمد.

بالاخره بعد از سالها انتظار رفت، جمله آخرش که با چشم خیس گفت یادم نمی رود "برو مامان جان، مراقب خودت و همه چیز باش؛ بیشتر ازین گریه منو درنیار. برو دیگه، خدافظ" اما بازهم نرفتم و کله می کشیدم که دوباره از لای دست وبال جمعیت چهره مظلوم  وعینک زده اش را پیدا کنم.

دست آخر هم دستم را تا جایی که میشد بالا آوردم که اگرچشمم ندیدش حداقل دست بالا آمده ام اورا ببیند.

چقدر زیبایی در عین سادگی ...

 

 

اوهم رفت...

کسی که تا قبل از رفتنش فکر نمی کردم بتواند ازکسی معذرت خواهی کند، اما شب قبل از رفتنش این کار را کرد و در اوج بهت من گفت: "ببین باباجان اگه چیزی گفتم و می گم به دل نگیریا، میگم که بیشتر دورهم باشیم!" خیلی سعی کردم احساسم را پشت چهره ی یخ زده ام قایم کنم،اما بی اختیار رفتم بغلش. بعد از چند لحظه  قلقلکم داد که سریع ازش جدا شوم و بیشتر ازاین در بغلش نمانم. با خودم گفتم چرا اینقدر بی احساس؟؛ اما بعد فهمیدم شاید نخواسته که بیشتر ازین دوری فرزند آخر ناراحتش کند یا شاید هم نخواسته مرا ناراحت کند یا... نمی دانم

اما با این کارش حسرت یک بغل کردن حسابی را به دلم گذاشته.

چقدر نرم و لطیفی در عین سختی ...

 

 

کی برمی گردید؟

که هم برای تو گریه کنم مامان و هم تورا بغل بگیرم بابا ...