چرا شهر من اینجوریست ...؟

در شهرتان ...

- مغازه ای دیده اید که با بی رحمی تمام یک جایش ننوشته باشند "نسیه نمی دهیم"؟

- کسی را ندیده اید که یک شب پنجاه تا تک تومانی نداشته باشد برای نمک غذای سرهم بندی شده اش؟

- کسی را ندیده اید که بچه کوچکش را بفرستد از همسایه فقط پانصد تومان قرض بگیرد؟

- ندیده اید بینوایی را که با حسرت به یک زن متول نگاه کند؟

- ندیده اید مادری را که برای شب عید دختر هشت ساله اش فقط یک جفت جوراب بخرد؟

- ندیده اید کسی را که برای وام پنجاه هزار تومانی لـَهلـَه بزند؟

...

اما من همه ی اینها را دیده ام، خیلی هم نزدیک به خودم. در همین پایتخت که خیلی ها در ترانه هایشان به او میگویند "پایتخت عاطفه"؛ می گویند " تهران شب از تو دور است، تهران همیشه نور است"

 این نور که می گویند کجاست؟ چرا ما با این چشم های ده دهم، کورسویی هم نمی بینیم؟

نمی دانم ما بدیم یا این شهریا هیچکدام یا هردو.

در شهر شما هم همین است؟

پای بست این پای تخت شدم وگرنه با اینکه خودش (نه آدم هایش) را دوست دارم فرار می کردم به شهر شما که روزی صد بارازاین چیزها نبینم و نشنوم.

 

 

کسی می تواند برای من گزینه های بالا را تفسیر کند ...؟

 

 

دوست دارم در شهرم هنوز کلاغها بیایند، صابون و گردو بدزدند.

پیرمردی ببینم با الاغ که سیب زمینی و پیاز می فروشد.

محمد آقا را ببینم که برای من ِ همسایه اش کفش تعمیرمی کند و واکس می زند، صلواتی.

آقا موسی را ببینم که هر روز برایم یک شیشه شیرکاکائو نگه داشته تا برسم.

شهر من دیگر محمد آقا و آقا موسای آشنا ندارد، شهر شما دارد؟

می شود به کلاغهای صابون دزدتان بگویید این طرفها هم یک سری بزنند؟

به آن پیرمرد و الاغش میشود آدرس تهران را بدهید؟

شهر من تا همین کمتر از پانزده سال پیش همه ی اینها را برای من داشت.

اما الان شهرمن برای من تا دارد دود است و شلوغی، ترافیک است و بوق، کثیفی است و نامردی.

می شود اینها را با هم تقسیم کنیم؟ یه کمش را شما بردارید یه کمش را من؟

به خدا ریه های من هم هوای تمیز می خواهد. گوش های من نمی خواهد بوق بشنود. چشم های من نمی خواهد نامردی ببیند.

 

دوستی ،آشنایی ،کسی را دارید معرفی کنید یک مشت، یک قـُلـُپ، یک نفس هوای تمیز به من بدهد؟

سرِ انگشت هم کثیفی را از شهر من برداشت به خدا دعاگویش می شوم ...