سلام.داشتم کتابی می خوندم..چند حکایت و لطیفه از عبید زاکانی دیدم.گفتم آوردنش اینجا مسلما خالی از لطف نیست .بخونید:..........

درویشی به در خانه ای رفت.پاره نانی بخواست.دخترکی در خانه بود گفت:نیست.گفت:چوبی هیمه ای؟ گفت:نیست.گفت پاره ای نمک؟ گفت:نیست.گفت:کوزه ای آب؟ گفت:نیست گفت:مادرت کجاست؟ گفت:به تعزیت خویشاوندان رفته است.گفت:چنین که من حال خانه ی شما می بینم ده خویشاوند دیگر می باید که به تعزیت شما آیند!

جنازه ای را بر راهی می بردند. درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بود.پسر از پدر پرسید که بابا در اینجا چیست؟گفت:آدمی.گفت:کجایش می برند؟گفت:به جایی که نه خوردنی باشد و نه پوشیدنی نه نان و نه آب نه هیزم نه آتش نه زر نه سیم نه بوریا نه گلیم.گفت:باباب مگر به خانه ی ما می برندش؟!

سلطان محمود در زمستانی سخت به تلخک گفت که با این جامه ی یک لا در این سرما چه می کنی که من با این همه جامه می لرزم؟گفت:ای پادشاه تو نیز مانند من کن تا نلرزی.گفت:مگر تو چه کرده ای؟گفت: هر چه جامه داشتم همه را در بر کرده ام!