هی پسرجان! با خودت چی فکر کردی؟

 فکر کردی من و امثال من که روسری و مقنعه مان عقب تر از پیشانی را نشان نمی دهد، کچلیم؟ یا مو داریم اما گــَر است؟ یا اینکه سفید است؟ یا اینکه سرمان پیسی گرفته که "مجبور" شدیم "به زور" زیر "یه تیکه پارچه" مخفی اش کنیم؟

 چی با خودت فکر کردی که می گویی :"حالا کی خواس تورو نیگا کنه" ؟

 فکر کردی ما محتاج نگاه کردن توایم؟ فکر کردی زندگی می کنیم که آدمهای پستی مثل تو به ما نیم نگاه بیاندازند؟ تمام دنیا را می دهیم اما حاضر نیستیم نگاهت سمت ما کج شود. 

 تعجب می کنم، موقعی که خدا داشت به همه به صف عقل و شعور می داد تو در کدام صف بودی؟ داشتی دنبال چی می گشتی؟ شک ندارم که در صف احمق ها بودی و آدم ها را هل می دادی که حتی یک نفر هم که شده جلو بیفتی تا حماقت بیشتری به تو برسد.

 

 اگر قرار باشد روزی یک تار موی سرمان را برای تو و امثال تو به نمایش بگذاریم، بی شک آن روز خودمان را هم ارز سگ خواهیم دانست. بی مایه و بی وجود ...

 حالا برو هرچه دلت می خواهد فکر کن و به ما بگو اُمل. ببینم با این حرفایت کجای دنیا را می خواهی بگیری. برو شاد باش و دل مریضت را با همین دخترهای حقیر دم دستی  دور وبرت سرگرم کن، که لیاقتت بیشتر از این نیست ...

 لیاقت نداری که هم کلامت شوم بی ارزش ...

 اگر با این حرف ها و اعتقادات احمقانه ات به جای خوبی رسیدی خبرم کن من هم دنباله رو تو شوم.

___________________________________

 

ادامه مطلب ربطی به ماجرای بالا ندارد. یک خاطره سه نفره است.

همین.


 

یک بعدازظهر شنبه ای

 

 حالا دیگر کارتان به جایی رسیده که کیف پولم را کش می روید، وقتی می دانید قرار است مهمانتان کنم؟! وقتی موقع حساب کردن، دست در کیفم بردم و کیف پولم را پیدا نکردم، احساسم را فهمیدید؟! وقتی با نگرانی گفتم :"بچه ها کیفم نیست" چقدر در دلتان به من خندیدید؟! دنبال کیفم می گشتم و پشت سرم کِرکِر می کردید؟! ضایعگی مرا دیدید و رفتید دست در گردن ستارخان انداختید و عکس گرفتید؟! تازه فهمیدم که چرا نگذاشتید وسط راه آبنبات قیچی بخرم، می خواستید زودتر متوجه نقشه های شومتان نشوم و موقع حساب کردن بگویید :"اینجوری می خواستی مهمون کنی؟ پول نداری چرا دعوتمون می کنی؟ نخواستیم بابا!" و من فقط خجالت بکشم ...

 من ساده را بگو که فکر کردم یا کیفم را دزدیدند یا اینکه گمش کردم.

 من را بگو که رفتم به ستاد گمشدگان حرم هم اطلاع دادم!

 چطور رویتان شد بعد از یک ساعت نگرانی من با خنده ای مرموز بگویید :"هه! کیفت دست ما بود"؟!

 حقتان بود که با تمام احساسم گفتم  :"خیلی بی ... ید"!

 

 اینقدر کنار گوشم اذان و اقامه و تکبیر گفتید تا مجبور شوم نمازم را بشکنم و از اول بخوانم.

 همان موقع نماز خواندنم بود که فکر پلید کیف قاپی به سرتان زد؟!

 باز خوب است کفشم را بر نداشتید که در به در دنبالش بگردم و تا خود خانه با جورابهای نو بیایم و آخرسر بگویید :"هه! کفشت دست ما بود"

.

.

.

 خیلی نامردید به جان خودم!

_________________________________________

 

چند نکته که باید تذکر داده شود.

1- لباس زیاد بپوشیم که مجبور نباشیم برای گرم شدن، بیخود و بی جهت در مغازۀ مردم بایستیم و بگوییم چه گرمه، اگر مجبور شدیم، خانم با شما هستم لطفا هوار نکش و جلوی صاحب مغازه نگو:" نرو تو، بیا بریم مترو سوار شیم گرمتره".

2- همۀ انگشترها را در می آوریم و بدون گوشی وارد هرجایی که خواستیم می شویم، تا مجبور نباشیم به سوالهای احمقانه جواب دهیم.

3- مطالعات علمی مان را بالا ببریم تا از دیدن یک "زیبا بین" ساده این همه ذوق مرگ نشویم و تا آستانۀ خراب کردنش نرویم.

4- خانم با شما هستم با هماهنگی قبلی با همسرت دنبالمان بیا. تا از سوار شدن به ماشینتان این همه آب نشوم. گوشت تنم ریخت به خدا!

5- با شما هستم خانم، تا این حد به من فشار نیاور. برای دیدن امام رضا خودم زحمت تا مشهد رفتن را می کشم!

6- جایی برویم که بستنی سنتی اش محض رضای خدا یک کم زعفران داشته باشد، بی مزگی اش هنوز زیر زبانم است.

7- لطف کنید اگر حس دیگر آزاریتان عود کرد گوشی ام را کف بروید. بدون گوشی می شود تا خانه آمد اما بدون کیف پول نه.

8- لطف کنید یک کدامتان دائم ساعت را یادآوری کند که من 9 شب خانه نرسم و در جواب برادرم نگویم :"هرکجا که بودم، به توچه"! یک دفعه اهل خانه چیزی نمی گویند، دودفعه چیزی نمی گویند، ده دفعه چیزی نمی گویند، دفعه یازدهم بی زحمت رختخواب مهمانتان را از کمد دیواری بیرون بیاورید، من می آیم آن وری.

 

راستی ...

- نشد بستنی دستگاهی کاکائویی بخوریم، حیف.

- نشد برویم آن لباس های "شیک" شب را از نزدیک ببینیم، حیف.

- نشد آن پولها را بشمریم، حیف. به گمانم بیشتر از ده هزار تومان بود!

- نشد بزن بزن آن طرف خیابان را تمام و کمال ببینیم، حیف. دعوایی که در آن شخص جداکننده با طرفین دعوایش شده بود!

- شب شده بود و وقت تمام، حیف!

 

راستی ...!

چقدر چادر سفید گل من گلی به تو می آید. خصوصا اینکه گلهای نارنجی و سبز داشته باشد و دائم گوشه اش در دهنت باشد یا بزنی اش زیر بغلت!

توهم برخلاف آنچه می بینیم خیلی "ش.ذ" ای ها، هیچ می دانستی؟!