رزمنده‌های خیالات قشنگ من، رزمنده‌های آقای شیخ‌طادی نیستند. خلاصه‌اش این می‌شود.

بسیجی‌ای که پایش قطع شده و یک خم به ابرویش نیست کجا شبیه جنگنده‌ایست که دارد ضجه می‌زند برای یک چشم کور شده‌اش؟ هوم؟ کجا شبیه کسی‌ست که باید بهش فهماند با عجز و لابه اجر داده‌اش به خدا را خراب نکند؟

http://fatemehkia.persiangig.com/233.jpg

رزمنده‌ی عاشق امام من، کجا شبیه کسی‌ست که تفنگش را پرت می‌کند روی زمین که «من می‌خواهم بجنگم! این چه کاری بود امام کرد؟»؟ آن رزمنده‌ی ولایی من، چه شباهتی دارد به کسی که جلوتر از امام دارد می‌دود که زودتر به بهشت برسد؟!

که بخوابد روی تخت و از گوشه چشمش، ساکت و صامت، فقط نگاه کند و یک یازهرا هم نگوید. و وقت تشنگی ذکر حسینی از دهانش شنیده نشود.
یک رکعتی نماز، یک صدای «یا خدا»، یک روح روحانی...نه....هیچ...که این‌‌ها همه مظاهرند. مظاهر همه‌ی قشنگی‌های ذهن من ِ جنگ‌ندیده. شاید هم تو. که این جنگنده‌ها ندارند.

http://fatemehkia.persiangig.com/140.jpg

در همان چند صحنه‌ی اول سوال «اینا چرا اینجوری‌ن؟» نگذاشت تصویر خیالات زیبایم را ببینم. و فقط از نترسی‌ها و جنگیدن‌های سخت‌افزاری امیرعلی و لیلا و بقیه لذت بردم. همین.

همه چیز روزهای زندگی خوب ها، اما جنگی که داشت می‌شد به جنگ ویتنام و جنگجوهای وطن‌پرستش که نمی‌جنگیدند برای چیزی که اعتقاد جانشان شده، بیشتر شباهت داشت تا دفاع عزیز ما.