خواب بودم و منگ. گوشی را که برداشتم صدای گریه‌های مردانه‌ی همسرم هوشیارم کرد. توی این فاصله‌ای که او گریه‌هایش را قطع کند و حرف بزند، ذهنم به راهی که نباید می‌رفت رفته بود...
«بابا مرد فاطمه...وسایلو جمع کن برگردیم» و هر کلمه‌ی این جمله را خدا می‌داند با چه حالی گفتیم و شنیدیم..

مثل مرغ پرکَنده بی‌جهت این اتاق و آن اتاق می‌کردم و داشتم به خودم می‌قبولاندم که الان باید با صدای بلند گریه کنم.

هنوز فرصت زیارت ضریحش را پیدا نکرده بودیم. باید با یک دنیا غم برمی‌گشتیم به شهر بی بابایمان.

گریه‌های‌ازته‌دل، سرسجده، روی‌فرش‌های‌صحن‌انقلاب، زیرآفتاب‌سرظهر، تمام دلتنگی‌های یک عروس بود برای پدرشوهرش..

رسیدن به خانه‌ی پدر، و دیدن پارچه‌های تسلیت و یک جماعتی با پیراهن‌های مشکی، به زور تو را به این باور می‌رساند که مرد رنجور و آب شده‌ای که همیشه پای پنجره می‌خوابید، جای خوابش را بعد از یکسال، عوض کرده است.

حس می‌کردم باید دلدار سه‌تا دختر بی‌تابش باشم. گریه نمی‌کردم و تلاش می‌کردم زیربغل‌هایشان را محکم‌تر بگیرم تا پشت جنازه‌ی پدر قامت راست‌تری داشته باشند.

همه‌ی تلاش‌هایم وقتی به باد رفت که پنبه‌ها را از صورتش کنار زدند. برای دیدار آخر. صورت همیشه زردش حالا سفید شده بود... برای بار دوم گریه امانم را برید.

نشستم روی زانوهام، بالای گودالی که همسرم جنازه‌ی پدرش را داشت جا می‌داد داخلش... و برای جدایی از کسی که عروسش را خیلی دوست داشت زار زار گریه کردم...

همسر 26 ساله‌ی من، گمان می‌کنم داشت پیر می‌شد وقتی برای پدرش تلقین می‌خواند...حالا باید با احتیاط بیشتری لابلای موهایش پیِ رنگ سفید باشم..

الان که دو هفته از آن تلفن صبح‌گاهی می‌گذرد، خواهرزاده‌ها سراغ «باباجون» را می‌گیرند. محمدعلی 15 ماهه با شنیدن «باباجون کو؟» چشم‌هایش پای پنجره می‌رود و سوال «باباجون هنوز مرده؟»ی امیرمحمد 5 ساله بی‌جواب می‌ماند.

سکوت نیمه‌شب‌های تاریک خانه‌ی پدر، گاه با گریه‌های آرام مادر شکسته می‌شود و صدای بادی که لای پارچه‌های تسلیت می‌پیچد و به دیوار می‌کوبدشان، سهم گوش‌های بیدار من است.

 

او قصه‌ی غصه‌دار خوبی برای تنها عروسش شد..