+ توی جلسه‌ی کاری بود
گوشی را بی‌صدا کرده بود گذاشته بود بغل دستش
...[صدای ویبره‌ گوشی]
با عذرخواهی جلسه را ترک کرد، گوشی صورتی‌اش را برداشت و رفت توی راهرو
«...جانم...سلام...»

- توی جلسه‌ی کاری بود
گوشی را بی‌صدا کرده بود گذاشته بود بغل دستش
...[صدای ویبره‌ گوشی]
گوشی مشکی‌اش را برداشت و بدون هیچ حرف اضافه‌ای
«...تو جلسه‌ام...بعدا تماس بگیر»

آن‌شب خورشت آلو اسفناجی که خودش دوست داشت را درست کرد. او دیگر حوصله نکرد دستشویی توالت را بشوید..و به فکر این بود که بالاخره آخرهفته قرار ملاقات با مهشید را توی آن کافه بگذارد و صبح پنج دقیقه زودتر از خانه بیرون برود تا کارت مترویش را شارژ کند که خیلی وقت است خالی ته کیفش افتاده...

او ذهن شلوغی داشت.