خب ما دیگر به صدای بوق قطار عادت کردیم. ساعت شش و هفت صبح که صدایش بیاید حدس می‌زنیم باید پردیس مشهد باشد، یا مثلا بوق ساعت دوازده شب، می‌دانیم که برای مشهد نیست. همین هواپیماهایی که سایه‌ی عظیمشان ظهرهای روزهای آفتابی میفتد توی کوچه‌مان و شب‌های تاریک نورش اتاق‌مان را روشن می‌کند، این‌ها را هم می‌دانیم که خط تهران مشهد است. به این‌ها هم عادت کردیم...تا جایی که نه صدای بوق قطار را می‌شنویم نه صدای بلند نشستن هواپیماها را.

ما حتی به همین «سید» همسایه بالایی‌مان هم عادت کردیم که همیشه توی کوچه و پارکینگ است و دوست دارد که با ما حرف بزند. پیرمردی که قد صافی ندارد، صورتش را از ته می‌تراشد و اصرار دارد «سید» صدایش بزنیم و حاج‌آقا نگوییم‌ش که عار دارد!

یا مثلا همین بی‌آرتی‌های راه‌آهن-ولیعصر که مرا با 125 تومان می‌برد خانه‌ی مادرم. این‌ها هم موجودات خوبی برای عادت کردن هستند.

یا مثلا همین وبلاگ. که از قرار معلوم تکلیفش با خودش مشخص نیست. به این هم عادت کردم...تا جایی که در تولد 6 سالگی‌اش هم به افتخارش چیزی برای انتشار نداشتم. 19 آذری که گذشت 5 سالش تمام شد.

 

حالا از قصه‌ی دردناک عادت به انسان‌های دروبر حرفی نمی‌زنم...