با فشار، آب را گرفته بود توی سوراخ‌های بینی‌اش...حس تهوع بهم دست داده بود...احساس می‌کردم هرآن ممکن است صورتش را عقب بکشد... ولی او تکانی نمی‌خورد...

از زیر گلو تا مچ پایش بخیه داشت... با هربار کشیدن لیف روی بدنش، از لای بخیه‌ها خون می‌زد بیرون.

کسی آنقدر باد کرده بود که فرم عادی بدنش از بین رفته بود، اگر نمی‌دانستی این‌جا کجاست نمی‌فهمیدی این جسم کدام جاندار است..

این اولین بار بود که مرده‌ای را از نزدیک می‌دیدیم...بدن‌های کبود و سرد، باد کرده و سنگین، خون‌های لخته شده‌ی کنار زخم‌ها، استخوان‌های خشک و سفت شده، خنده‌ها و شوخی‌های غساله‌ها، جیغ‌ها و فریادهای آدم‌های پشت شیشه، دعاهای خوف‌آور روی کاشی‌های این حمام، شنبه‌ی من را درست کرده بود.

غساله‌ها اما، روز عادی‌ای می‌گذراندند.. اصلا انگار دارد توی آشپزخانه‌اش کار می‌کند، ظرف می‌شوید، قاب دستمال‌ها را می‌‌چلاند، گازش را پاک می‌کند... به همین راحتی..

برای دختر جوانی کِل می‌کشیدند. برای زن پیری «قدر» می‌خواندند. بود کسی که بازمانده‌ای نداشت و کسی برای او خودش را نمی‌کشت، آرام شسته شد و کفن پیچ و روی ریلی سُر خورد...

دختری داد نمی‌زد، ناله می‌کرد و اشک می‌ریخت و می‌گفت: «مامان جونم خدافظ» و من حس می‌کردم عجب لحظه‌ی مرگباری بر دخترک می‌گذرد...

آن‌جا دقیقا آخر دنیا بود..

من اما نمی‌دانستم آن‌جا دنبال چی هستم...گمان می‌کردم از امشب خواب ندارم، ولی چیزی تغییر نکرده بود، آن‌شب من راحت خوابیدم...