... من ولی پدربزرگ ندارم که برایم قصه بگوید

یکی رفته آن یکی هم خیلی پیر است حال ِ ما را ندارد که.

دیشب قصه ای نشنیدم.

فالی هم گرفته نشد.

آجیل بود اما نخوردم.

میوه و شیرینی هم همینطور.

یک کم پفک خوردم و هندوانه.

مثل بقیه احتیاج به ایستادن در صف دستشویی و قرص ضد (...) هم پیدا نکردم.

نشستیم دورهم. شجریان و پسرش زدند و خواندند و ما هم گوش دادیم.

ساعت از دوازده که گذشت، آمدیم خانه.

یک راست رفتیم و از خواب استقبال کردیم.

همین.

_______________________________________________________

 

تازه فهمیدم که یلدا فرقی ندارد با باقی شبها.

مگر شبهای دیگر نمی شود هندوانه و پفک خورد و شجریان گوش داد؟

فلسفه ی مراسم یلدا هم مثل وجود چهارشنبه سوری و سیزده بدر است. هست که باشد. وگرنه نبودنش چیزی را خراب نمی کند.

_______________________________________________________

 

گاهی وقتها فکر می کنم با این رسم و رسومات، بدجورعلاف کردیم خودمان را ...

خب آخرش که چی؟

اگر بهانه باهم بودن است که خب هرشب هم می شود با هم بود. باهم نه، به یاد هم که می شود بود، نمی شود؟

اگر این یک دقیقه شب یلدا چیزی به خود خودمان اضافه کرد حساب است. وگرنه تا دلت بخواهد از این یک دقیقه ها را پشت سر هم داریم از دست می دهیم آن وقت دل خوش کردیم به یک  دقیقه تاریکی ِ بیشتر یلدا ...

 

خدا هم ما را هدایت کند بدک نیست.