امروز بعد از هفت - هشت شب هیئت رفتم.

نوحه خوان شروع کرد ...

گفت و گفت.

رسید به این جمله که با صدای بلند فریاد می زد:

... عمو آب ... عمو آب ...

و مردم هم "زار" می زدند.

...

کل فلسفه عاشورا را در حد خوردن دو قلپ آب پایین آورده اند.

و من در تمام مجلس حواسم به این بود که حالا که دارد خوابم می برد، خودم را یک جوری محکم نگه دارم که روی پای خانم بغلی نیفتم.

__________________________________

 

البته همه هم عزاداری ِ این طوری نمی کنند ...

تا زمانی که چراغها روشن بود ملت گل می گفتند و گل می شنفتند. همین که چراغها خاموش شد فهمیدند که برای گذراندن یک شب تعطیل نیامدند.

واعظ به عربی روضه می خواند و مردمی که هیچی از حرفهایش نمی فهمیدند "هوار" می کشیدند و روی پای خود می زدند. بد جوگیر شده بودند.

نمی دانم یا در پی گرفتن وام اند یا قرضی بالا آورده اند یا دختر می خواهند شوهر بدهند و پولی در بساط ندارند یا ... نمی دانم.

به محض روشن شدن چراغها، صدای خندیدن و "شام چی میدن؟" شان از پشت سر می آمد.

__________________________________

 

دیشب دسته ای از کوچه مان رد می شد. یک دفعه صدای کر کننده ی تبل را قطع کردند و مداح از پشت میکروفنش گفت:

"عزادارای عزیز دقت کنید فردا از برنامه درشهر می خوان بیان واسه فیلم برداری. همتون لباسای مشکی بپوشید و لطف کنید تو دسته منظم سینه و زنجیر بزنید."

به جان خودم.

__________________________________

 

این روزها برخی عزاداری هایی که از تلویزیون پخش می کنند طوری شده که نمی توانی تشخیص دهی ملت دارند سینه می زنند یا دست. ریتم خواندنشان را که می شنوی بیشتر ترقیب می شوی بشکنت را بالا بیاندازی تا سر سوزنی اندوهگین شوی.

____________________________________________________________

 

ادعایی ندارم.

خودم هم جز همین آدمها هستم.

فقط می خواهم بگویم مایی که بلد نیستیم حقیقت را بگوییم، ساکت بودن و چیزی نگفتنمان به خدا شرف دارد به ...