محبت هایشان قلمبه شده در گلویشان هرچند وقت یک بار عود می کند، آنچنان که همه جا را به گند کشیده این تراوشات و ترشحات دلی!

تا قبل از این کسی نمی پرسید خرت به چند من؟ حالا هر روز است که این جا ما مهمان بازی داریم، یک روز فلانی زنگ می زند: داریم راه میفتیم سمت خونتون هستید؟ (حالا طرف پشت در خانه است) و با حالتی شبیه به حالت تهوع باید خنده ای از روی ذوق بیش از حد تحویلشان دهم و بگویم :آره معلومه که هستیم، بفرمایید، منتظرتونیم. آره جون عمه ات خیلی منتظرشی. فردای همان روز همان فلانی زنگ می زند که :پاشین بیاین اینجا منتظرتونیم، و هر بهانه و عذری هم آورده شود محال است مورد قبول قرار گیرد، از روی اکراه پا می شوم و می روم با نکبت ترین لباسهای ممکن. خاله بازی این فلانی که تمام شد، یک فلانی دیگر می آید سر کار. و ما تا داریم از این فلانی هاست.

یک روز تو خانه ی او، یک روز او خانه ی تو. خب بابا هرکسی بنشیند خانه ی خودش دیگر، اگر می خواهی بدانی حالمان خوب است یا نه مطمئن باش اگر بد بود و رو به موت بودیم حتما خبرش به تو می رسید، پس حالا برو یقین داشته باش که در صحت و سلامت کاملیم، در صورتی که این مدل حال و احوالپرسی های تو نباشد.

بعد از طی کردن این پروسه ی من خانه ی تو، تو خانه ی من، دوباره همان محبته خفه می شود گویی که طرف رفته زیر خاک، می رود تا سال تحویلی چیزی شود. بعد این موقع است که تو با تمام وجودت از خودت خوشی در می کنی. در حال در کردن شادیت هستی که باز زنگ می زند: داریم راه میفتیم سمت خونتون هستید؟

و تو باز هم باید خنده ای مصنوعی تحویلش می دهی که: نمی دونی چقد دلم واست تنگ شده بود به خدا!

 

پ.ن : تازگی ها چقدر دورو شدم و خودم خبر نداشتم!