١۵ خرداد ۶٨

مادرم مرا ۶ ماهه باردار بود. خواهر بزرگترم یک سال و دوماهش بود، مریض بود و دائما استفراغ می کرد. پدرم سرما خورده بود و تب و لرز داشت. به همراه برادر ۶ ساله ام. چهارتایی سوار بر موتوری که پنچر بود. در جاده ی منتهی به بهشت زهرا.
مادرم می گوید دنیا برای ما تمام شده بود...

از بودن «روح الله» ،فقط روح الله بودن را می دانم وقتی که مادرم قرار گذاشته بود اگر پسر به دنیا آمدم اسمم روح الله باشد، همین...

حیف...
از بودن «روح الله»، روح الله بودن هم نصیبم نشد...