حسّ‌وحال

یک زمانی بود که، مثلا دی‌ماه دوسال پیش، هر روز در اینجا چیز نوشته می‌شد. اما الان نه.
نه حوصله‌ی وبلاگ‌نویسی، نه وبلاگ‌خوانی، نه کامنت‌نوشتن، نه قرخوردن در فضای وبلاگستان و نه هیچ‌چیز دیگری در این مایه‌ها را ندارم.

کلا این سبک آدمی هستم. اینقدر پی یک چیز را می‌گیریم تا خسته‌ام کند؛ اینقدر موسیقی‌ای را که دوست دارم گوش می‌دهم تا ازش بدم بیاید. یا همین بلا را سر یک فیلم می‌آورم.
یک زمانی بود که آهنگ‌های سامی‌یوسف را وقتی‌که درس می‌خواندم، هدفونِ توی گوشم می‌خواند. الان حالم از آهنگ‌هایش به‌هم می‌خورد!

خلاصه..

۵‌اُمین سال تولد وبلاگم در حالی دارد می‌گذرد که هیچ مطلبی برای به‌روز کردنش ندارم. و این اتفاق را ناشی از همان دی‌ماه دوسال پیش می‌دانم. شاید. احتمالا گذرا باشد.

/ 11 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جایی میان ابرها

حس مشترک در"از شور در آوردن چیزی"! تبریک. ان شاالله که گذرا باشد.

شهادتگرد

سلام نوشتن یا ننوشتن، پایان راه یا هدف نیست بلکه وسیله ای است تا با آن بتوان سینه کاغذ را درید و با واژگان روی آن یادگاری از درون سینه آدمی حک کرد. اما هر وقت که اینجا اومدم منتظر یه حرف تازه نبودم. چرا که گاهی یک حرف تکراری را باید هزاران بار شنید. چطور میشه هر سال عاشورا را تکرار می کنیم و تکراری نمی شود؟ ومن الله التوفیق

میم . ب . مهاجر

آب جی به عموش می ره واس همینه دیگه! منم اینقد یه چیزو که خوشم بیاد تکرار می کنم تا تقش درآد! بخصوص موزیکی و مداحی و ... به همین خاطر در مورد بعضی چیزا که برام خیلی ارزش دارند احوط آن است که احتیاط کنم ![نیشخند]

مرجان

مال ازدواجه دختر خوب! میگذره

لیلا

ولی هنوزم مثل قبل مینویسی بی احساس ولی کاملا منطقی![زبان] تولدش مبارک[گل][قلب]

نشانه ها

ببین! حالا هیییییی به من اصرار بورز بیا شوهر کن! دیدی؟! دیدی؟! دچار یاس فلسفی شدی! چرا باید خودمو بندازم تو هچل آخه؟![مغرور] چطوری ای کیا؟!

نشانه ها

دِ نَ دِ! گول خوردی، 70تا بخونم تازه میشه یه رکعت شما![آیکون یه نماز خون ه خسته] تازه... این حدیثا رو واسه پسرای مجرد گفتن نه دخترا... بعععله

رهگذر

حیفه ولی. ایشالا یه کم دوری گزین بلکه دلت برا این دیوار مجازی بیژاره بسوزه و به رحم بیاد و دوباره روش یادگاری بنویسی[چشمک]