یک نفر از خویش دلگیر است اینجا..

نذر غروب شلمچه...

شلمچه   ٨٨/١١/٢۵

می خواهم بگویم دریچه های آسمان، در خاک شلمچه پُر بود. قدم به قدم...

 

... و من عاشق شدم

...

/ 23 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افسرجوان

سلااااااااااام عجب وب قشنگی داری[لبخند] راستی زیارث قبول -منم هفته ی قبل مهمون شهدا بودم خوشحال میشم بهم سربزنی با تبادل لینک چطوری؟؟

لیلا

این منم؟

( لیلیت)

خوش گذشت؟ همیشه به سیر و سفر![ابرو]

مهدی

سلام خواستم چیزی بنویسم برات اما دیدم هونقدر دلت از ما پره که هر چی بنویسم بیخوده هرچند ما هم دل پری داریم، اما.... دلم اهل شکایت نیست

لیلا

پس چرا نقدر شبیه منه؟!.....کومچولو!!!!!!!!!!!!

پریا

و واقعاَ هیج غروبی غروب شلمچه نمیشه....[گریه]

مسافر

شهادت راز هستی است، و تا چشم ها کم سوست، هماره راز خواهد ماند...

مسافر

زمانی افتخار دست هامان زخم وتاول بود زمانی غصه و اندوهمان با گریه ای حل بود زمانی آنچنان خندان به سوی شعله می رفتیم که آتش هم در این شو اهورایی معطل بود زمانی آنجه را منطق نشان می داد رد می کردیم هر آنچه عشق می فرمود مانند وحی منزل بود ولی حالا از آن شور و نوا آیا نشانی هست؟!؟ خدایا کاش در سینه هامان گاز خردل بود...