یک ظهر سرد

بعد از اینکه تصادف شد،
از ماشین پیاده نشدم، فرمان را بغل کردم، چانه‌ام را گذاشتم بالای فرمان و چشم‌هایم را بستم.

با ته خودکارش زد به شیشه، سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. آفتاب بدجوری زد توی چشمم. خودش را جابه‌جا کرد تا جلوی آفتاب را بگیرد. شیشه را کشیدم پایین.

گفت: چرا نگرانی؟ تصادفه دیگه، پیش میاد. ناراحتی نداره که. خودتو نباز. قرص، محکم، با صدای بلند برام توضیح بده ببینم چی شده.

و من مظلومانه گفتم: تقصیر من نبود!

اطراف را نگاه کرد و با صدای بلند گفت: اینجا یه خانوم غریبه هست. غیر از این آقا، بقیه خوش اومدید. و منتظر شد که همه بروند.

خب خواهرم ادامه بده.


لرزش از صدایم افتاده بود و احساس کردم این افسر مشکی پوش بی‌شک یکی از آدم های خوب این شهر است.

 

/ 13 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پریزاد

نگران شدم دختر...خدارو شکر که به خیر گذشت...ای کاش روزی تعداد این ادم های خوب خیلی خیلی زیاد شود.

احمد

خدا را شكر كه باز هم از اين آدمهاي خوب هستند...

جایی میان ابرها

دلم برای آدم های خوب این شهر تنگ شده.

نون اوّل نامه..

خدا حفظش کنه این جناب سروان رو.. بذار یه چند سال راننده کوه و بیابون بشی بعد تصادف کن..!

شبگرد تنها

سلام یعنی من این همه مدت ازت بی خبرم؟ خدای من ! عفو بفرمائین. ومن اله توفیق

نون اوّل نامه..

اجازه؟! هی من دارم فکر می کنم: تو... مظلوم؟ دوباره: تو ... مظلووم؟! خداییش تو، مظلوم؟!

پسر پیام نوری

سلام خوبی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی راننده شدی ؟ از کی ؟ خدا رو شکر حالت خوبه دختر خوب اولش بگو هیچی نشده آدم نترسه این پلیسه از اونا بود که تو شعرای بچگی می خوندیم شبا که ما خوابیم آقا پلیسه بیداره

گولاگولا

سلام چه خوب که خدا انقد دوست داره که آدمای خوبو میفرسته سرراهت چون این شهر آدمای بد کم نداره

پریفا

ایران تنها جایی بود که از خوبی آدما به خدا می رسیدی، ایمان می آوردی، شرمنده میشدی، فراموش می کردی....