این روزها

این روزها چیزی کم است انگار...

چیزی شبیه به آرامش
یک راحتی خیال...
یک دنیا سکوت
یک دنیا نگاه
یک عالمه پر و بال

این روزها چیزی کم است انگار...

چیزی شبیه به یک سقوط آزاد با دستان باز
یک رهایی...
شاید یک پرواز

چیزی شبیه به...من
کسی شبیه به...من
این روزها کم است انگار

این روزها چیزی، کسی، جایی کم است انگار...

...

پ.ن١:روزی دو ساعت پیاده روی زیر آفتاب هرکس دیگری جای من بود را هم دیوانه می کرد...

پ.ن٢: دوست دارم بعد ازظهرها بروم روی تپه های عباس آباد بنشینم و غروب را تماشا کنم...با یک دنیا سکوت...با یک دنیا نگاه...

/ 10 نظر / 8 بازدید
پسرک

بله شما با این تفاسیر شادو شنگول هستین اصلا خود خود حبه ی انگور هستین هرکسی هم شک کنه کافره

پسر پیام نوری

عجب دردیه این درد سکوت !!! خوب شد نرفتی غروب رو ببینی و گرنه دیگه حسابی رنگ پوستت برنزه می شد ! اونوقت بیا این سبز لجنی رو حالی کن بابا آخرش مجبور می شی بهش عادت کنی اگر صاف پوست کنده نباشی !!!

امیر

ببخشیدها.. بی ادبیه.. ولی آدم که روزی صد بار اون هم بیرون از خونه نمیره اونجا(!)که صد تومن زیاد باشه..

آهسته

تو دنبال سکوت می گردی اما من دنبال کسی میگردم که قرار بود باهاش تمام جیغ هایی که نگه داشتم را فریاد بزنیم.

آسمان

سلام عزیزم سکوت قشنگ ترین سنفونی دنیاست چون در اونه که صدای درونمون رو میشنویم

دوئل

سلام فاطمه خانوم. وبلاگ قشنگی داری. طرح های گرافیکی خواستی یه سر بزن. [گل]

آهسته

دنبالش نمی گردم خیلی وقته پیداش کردم برای رسیدن بهش بی قرارم

لیلیت

یه جورای حس منم چند روزه همینه... چند وقته البته...

م.رجبی

من که از روزی که چشم باز کردم (البته منظورم دو چشمهه، يکي چشم سر و يکي چشم عقل، هنوز چشم اصليه باز نشده)، مي گفتم، من از روزي که چشم باز کردم يه چيزي کم بوده ولي تازه دارم مي فهمم که اون چيزي گکه واقعا کمه چيه...