لذت تاب سواری

و ترسی که آن ته دلت وول می خورد...

جهت نشستنت را روی تاب عوض می کنی تا حداقل آن زن را نبینی، گربه را پیدا می کنی، ناله های وحشت ناکش بیشتر می شود، جیغ که میکشد پژواک می کند، انگار که از هر طرف گربه ای دارد وضع حمل می کند، انگار که محاصره ی گربه ها شدی، سرعت تاب را که بیشتر می کنی صدای قیژ قیژ ترسناک تر به نظر می رسد، حالا دیگر جا به جا شدن هوا هم صدای اذیت کننده ای درست میکند، سرت را که بر می گردانی میبینی فاصله زن چقدر با تو کم شده، لبخند میزنی، سرش پایین است اما دارد تو را نگاه می کند، سریع سرت را بر می گردانی...

و ترسی که آن ته دلت وول بیشتری می خورد...

با خودت می گویی «اگه بیاد سمتت چی کار می خوای بکنی؟»، از تاب پیاده می شوی و سراغ سرسره می روی، آن چنان خاک رویش نشسته که انگار سالهاست کسی از کنار این سرسره حتی رد هم نشده، پله هایش طوری است که برای اندازه من تعبیه نشده - می خواهم بروم بالا - گیر می کنم، به زور خودم را می رسانم آن بالا، حالا قبرستان راحت تر دیده می شود، دوربین را در می آورم و سریع یک عکس میگیرم، بیشتر دقت میکنم ببینم آن زن چه می کند، آشغالهای کنار قبرها را جمع می کند، برای اینکه دلم نسوزد یک سُری می خورم و از آنجا دور میشوم، راه می روم، دل تو دلم نیست که میله های پنجره ی مرده شورخانه را بگیرم و خودم را بکشم بالا ببینم آنجا چی دارد چی ندارد، بی خیال میشوم، تو هم اگر بودی و دیوارهای آجری قدیمی و پنجره های بلند و شیروانی زنگ زده مرده شورخانه را می دیدی مثل من کوپ می کردی...

و ترسی که آن ته دلت وول بیشتری می خورد...

قبرستان قدیمی است، وجود آن زن اما صحنه را ترسناک تر می کند و با آنکه تنهایی هرازگاهی مجبوری داد بزنی مــــامــــان تا که خیال کند کسی همراهت است، لعنت به این قبرستان، چقدر آشغال دارد، خانم بی خیال شو برو، من خودم جمع می کنم، پوستش سفید است، گوشه چادر در دهانش، چادر را کج سرش کرده یک ور بلندتر از ور دیگر است، فاصله زیاد است اما به گمانم چشمانش رنگی است، خانم به خدا خودم جمع می کنم برو، مــــــــــــــامــــــــــــــان...انگار که بدجوری ترسیدی، هان؟ مقنعه ام آمده جلو، میکششم عقب تر که میدان دیدم زیادتر شود، نکند زن از کنارم یکهویی ظاهر شود...

و ترسی که آن ته دلت وول بیشتری می خورد...

اما ترس جالبی ست، لذت دارد، الاکلنگ هم دارد، حیف که تنهام، به آن زن بگو بیاید با تو الاکلنگ بازی کند، و البته نمی دانی هم وزن تو هست یا نه، نگاهت می کند، حالا دیگر مامان گفتن فایده ندارد، بــــــــــــابـــــــــــا، ای کاش یک مامان و بابا الان اینجا برایت زاییده می شدند، بلند می زنی زیر آواز، «عیشم مدام است از لعل دلخواه – کارم به کام است الحمدلله»، خیلی کارت به کام است، الحمدلله...

آنقدر آن ترس ته ولت وول می خورد که به سرعت می دوی از قبرستان می روی بیرون، اینقدر تند که سرپایینی قبرستان را سکندری میزنی...

خیالت راحت شد؟ تا تو باشی صبح جمعه نروی قبرستان تاب سواری کنی، دیوانه...

 

/ 8 نظر / 11 بازدید
آهسته

این چه قبرستونی بوده که تاب داشته؟ خدایی اش هم تاب داشته اونی که اونجا تاب گذاشته!

آهسته

اما خدایی اش قدرت فضا ساریت حرف نداره من که خودم را تنگ دل گربه هه تصور کردم[نیشخند]

میم . ب . مهاجر

نظری ندارم, اصرار نکنید!

[لبخند]

ایمان و فرشته

نه سکوتی نه صدایی نه درنگی نه نوایی نه مرا مانده امیدی نه مرا مانده پناهی ... بیا اون ور ها ...

هانیه

سلام! خب نرو قبرستون!اونم تهنایی!یعنی خب نرو تاب سواری! من بودم سکته کردم بودم درجا!

مریم محبی

چه جالب مگه تو قبرستون هم تاب هست!!!!! پست های قبلیت هم خوندم مخصوصا اون پست زیادش است جالب بود به آبجی خانم هم از قول ما تبریک بگو...