قصه‌ی انتظار

خیلی از ماهایی که برای خودمان زندگی مستقلی داریم، با معضلی به اسم «توقع» بدجور روبرو هستیم. توقع دیگران از ما. انتظاری که گاهی عرصه را تنگ می‌کند و آدم را به ستوه می‌آورد.

نمونه‌اش مثلا اینکه زنگ بزنند و به جد دعوایت کنند که چرا خانه‌ی ما نمی‌آیی؟
بعد وقتی بخواهی دلشان را به‌دست بیاوری و سراغ منزلشان بروی، کس دیگر زنگ می‌زند که «حالا واجب بود بری اونجا؟ یعنی ما بریم بمیریم دیگه» و گوشی را با عصبانیت قطع کنند!

یک همچین فضای طاقت‌فرسایی.

بعد مثلا اینکه یکشنبه منزلش بودی و حالا که سه‌شنبه است و زنگ می‌زنی، بشنوی که: «نیستی. کم‌پیدایی. عجبی! چطو زنگ زدی؟»

مشکلی که این وسط خودنمایی می‌کند این است که خیلی طول می‌کشد تا این کسانِ نزدیک، که این‌طور از ما توقع دارند، یک زندگی جداگانه و مستقل برای ما متصور شوند. زندگی‌ای که توانایی گذراندن یک پنج‌شنبه و جمعه‌ی بدون فامیل را دارد. زندگی‌ای که خواب جمعه‌اش تا ظهر باشد و با زنگ تلفن و جمله‌ی «چقد می‌خوابید..پس چرا نمیاید این‌وری؟» نپرد.

http://fatemehkia.persiangig.com/Other/%D9%82%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C%20%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1.jpg

نکته‌اش هم این است که هرچقدر به این توقعات پا بدهی و به‌ظاهر به‌حق ببینی‌شان، دیگر حتی اگر کاری انجام دهی از سر لطف، یا دل‌سوزی، یا هرچیز دیگر، از چشمِ طرفِ مقابل «وظیفه» اسم می‌گیرد. و در بسیاری از موارد، رفتار تو، دیگر دیده هم نخواهد شد. در بیشتر مواقع اینجا احساس درد می‌کنی.

اینجا دقیقا همان جای تنگیِ عرصه است. که اگر کاری را ارجح بدانی به آن انجام لطف، جمله‌ی «حالا واجب بود بری اونجا؟» را خواهی شنید.

وقتی دوتا زندگی با هم تلفیق می‌شود، تلفیقی که به ظاهر وصل شدن دو نفر است، که در واقع پیوند دو قوم است و به اصطلاح شما از بچه‌ی خانواده بودن در‌می‌آیید و اسم خانم و آقا روی‌تان می‌نشیند، قصه‌ى انتظار، حالا کم‌رنگ‌تر یا پررنگ‌تر، همینی می‌شود که راندم.

 

بله.

/ 21 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عصیان

بگذر آبجی... اپ کن این دل صاب مرده رو...

خوانده شده

مثلن این روزا همه توقع دارن اصغر روی سن اسکار حرف اونا رو می زد!!! هیچ کس برای فردیت کسی حرمت قائل نیست در این مملکت!

رهگذر

مهم اینه که یاد بگیری مثل مامان باباهای قهار خودمون بین این همه حرف و حدیث خودت باشی و اثبات بشی. از دورانی که خواستگاری جدی میشه تا وقتی که از من به ما برسی یه دوره ای زمان می بره. حالا برای اینکه که این ما یه به یه خانواده ی مستقل و دارای استقلال تبدیل بشه یه پروسه ی دیگه ای لازم هست. بهت ثیشنهاد میکنم سی دی های خانم همیز رو گوش کن. توی برقراری رابطه ی درست خیلی کمکت میکنه. تو میتونی.مطمئنم.[لبخند]

سیده فاطمه

:دی یاد آن روز و تلفن افتادم اوه اوه اوه اوه . قیافه ات خیلی خشنناک بود :( بوس برات عروس گلم

سیده فاطمه

بی ادب! کامنت منو چرا نمایش ندادی؟ اخراج اصلن :((((

قدس-شهر خدا..

جشنواره وبلاگي «قدس، شهر خدا» به بهانه حرکت بزرگ و جهانی کاروان «الی بیت المقدس» از سه قاره بزرگ جهان به سمت نزدیک ترین نقطه به بیت المقدس، اتحادیه بین المللی امت واحده بعنوان نماینده کاروان جهانی الی بیت‌المقدس در ایران، با همکاری تشکل های وبلاگی و برخی سایت‌ها، همزمان با حرکت این کاروان در ایران، مسابقه وبلاگی با عنوان «قدس، شهرخدا» با موضوعات تعیین شده برگزار کرده است. شما می توانید مطالب خود را تا تاریخ 15 فروردین سال 91 برای ما ارسال کنید.

لیلا

سلام سلام عیدت مبارک دوست خوب من [گل][گل][گل][لبخند]

پریا

سلام دوست نازم عیدت مبارک.نبینم به هم ریخته باشی واسه یه فشار که میره و موندنی نیست عزیز دل فقط سکوت کن و کار درست رو انجام بده ببین چقدر راحت حل میشه قول میدم اعصابت رو با این چیزا به هم نریز کسی تو زندگیت نیست جز شما دوتا پس تو می دونی چی درسته الان اشتباه کنی بگی چشم فقط تا آخر همینه فدات شم.ایام به کام[ماچ][گل]

حانیه با ح جیمی

سلام عید شما مبارک نیستی. کم‌پیدایی. ..... خب حالا واجب بود بری خونه مه تاب اینا....؟ راستی چرا یه خبر از ما نمیگیری؟ :))))

پريزاد

تازه اولشه خانم...ولي بايد كم كم مديريتش كني.ماهم يك سال اول اين جوري بوديم.اما حالا توو هر دو خانواده جا انداختيم كه ما 5شنبه جمعه ها خونه خودمونيم.و وسط هفته ها مياييم اونجا.سخته ولي ممكنه.