بستنی

پسربچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست.پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسربچه پرسید:یک بستنی میوه ای چند است؟پیشخدمت پاسخ داد:50 سنت.پسربچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد.بعد پرسید:یک بستنی ساده چند است؟در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند.پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:35 سنت.پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت: لطفا یک بستنی ساده.پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.پسرک نیز بعد از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت.وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید حیرت کرد.آنجا در کنار ظرف خالی بستنی 2سکه 5 سنتی و 5سکه 1 سنتی گذاشته شده بود - برای انعام پیشخدمت....

/ 2 نظر / 8 بازدید
ميثم(سوته دلان)

سلام گفتی که تو را شوم مدار اندیشه دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه کو صبر و چه دل، کنچه دلش می‌خوانند یک قطره‌ی خون است و هزار اندیشه قلم بر دست گرفتم ٬ خواستم بنگارم ٬ نگاشتم از صبر ٬ و نشسته‌ام در انتظارت ٬ پس تو ای بهترین به این انتظار پایان ده ...........................٬

هومر

سلام ممنون از اومدنت خوشحال شدم اگه خواستی وبلاگ منئ به نام ایستگاه بروبچ لینک کن بعد به من خبر بده با اسم مورد نظرت تا منم شما رو لینک کنم بابای