یک فاطمه..

چند روزی مونده بود به محرم شدنمون.
بابا نمازش تموم شده بود و همینجور دو زانو نشسته بود.
هم ردیفش نشسته بودم.
یهو دست انداخت گردنم و بغلم کرد و به مامانم گفت
پاشو زنگ بزن بهشون بگو
ما دختر نمی‌دیم.


بابا که داشت می‌رفت مکه
تو فرودگاه به دامادش گفت
مراقب خانواده‌م باش.
دنبال کتش می‌گشت که زود بگیره و بره.
سرش پایین بود، به کسی نگاه نمی‌کرد
بابا گریه‌ش گرفته بود.

 

مامانم می‌گفت
بابات که هرشب میاد خونه
می‌پرسه فاطمه‌ی بابا کو؟
می‌گه بهش می‌گم
بچه دوماهه رفته سر خونه زندگیش. هر شب می‌پرسی؟!

یعنی مامانم خیال می‌کنه بابام نمی‌دونه بچه‌ش دوماهه رفته سر خونه زندگیش؟

 

 

+ فاطمیه و
   پدر و
   داماد و
   یک فاطمه...

 

/ 19 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسن

به خدا بيا جهان را قسمت كنيم! گفتم آسمون مال من ابرش مال تو! دريا مال من موجاش مال تو! ماه مال من خورشيد مال تو! خدا خنده اي كرد و گفت: تو بندگي كن همش مال تو... حتي من

آرمان

خانم مجبوری اینقدر احساسی بنویسی ؟ ملت اشکشون در میاد خوب یکمی از این ... بنویس از زندگی شیرین ...

لیلا

ای جانم چقدر سبک نوشته هات عوض شده . چقدر لطیف شده این وبلاگ.[گل] دلم برات تنگ شده فاطمه فکر کنم دیگه میدونی دلتنگی یعنی چی! بینم چرا پیش من نمیای؟

مریرزا

سلام شهادت مادرمون تسلیت باد با آقای صدیقی چرا منتظرتون هستم یا علی

ناموس خدا

سلام تازه با وبتون آشنا شدم.قلم توانایی دارید. به وب من هم سر بزنید و نظرتون رو درمورد تبادل لینک بگید.

هیئت آنلاین

سلام دوست عزیز از شما برای شرکت در هیئت وبلاگی "به نام مادر به نام فاطمه سلام الله علیها " دعوت می شود. لطفاً با اخلاص بیایید. یا علی

م.رجبی

شهادت حضرت زهرا(س) تسلیت باد...

رهگذر

حسودیم شد.. چه بابای مهربونی..