اندر احوالات مثلا عکاس بودن ما!

یعنی اینکه دو روز ِ کامل از سفرت مانده باشد و بعد از گرفتن عکسی، دوربین سه تا بوق پشت سر هم تحویلت دهد و پیغام بیاورد روی صفحه اش که: memory card is full

بعله! ضد حال یعنی این.

تنها کاری که توانستم بکنم این بود که روی زمین ولو شدم و گفتم: ای وای! و این شکلی شدم:ahhh

و سوال ِ «حالا چی کار کنم؟» تبدیل به عمیق ترین، اساسی ترین و دغدغه ای ترین سوال زندگی من شد.

و شروع کردم با خودم به صحبت کردن که: از بچه ها کسی لپ تاپ نیاورده؟ گیرم آورده باشه، من که کابل اینو نیاوردم... یعنی کسی رم ریدر نداره؟! رمش استاندارد نیست! تو هیچ رم ریدری جا نمیشه...

و دوباره سوال عمیق ِ «حالا چی کار کنم؟»...

و پریا و لیلا که شاهد نگرانی من بودند، تمام اخلاصشان را گرفتند کف دستشان و گفتند: «هر چی عکس از ما دو تا داری پاک کن» !

و من که شدت وار داشتم به خودم فحش می دادم که چرا رم پُر و پیمان تری نخریدم، فقط از خدا گشایشی طلب می کردم و به انتظار به وقوع پیوستن آیه ی مبارکه ی انا فتحنا لک فتحا مبینا نشستم.

و افتادم دست به دامن خدا که: « خدایا این بچه ها رو شبونه از تو این اروند ِ خروشان گذروندی یعنی نمیشه یه صد مگ به ما بدی این دو روز هم تموم بشه؟»

و بعد که دیدم گشایشی و فتحاً مبینایی نرسید و نمیتوانم عکسی بگیرم، به ناچار چشم بر روی مناظر بستم تا کمتر عذاب بکشم.

غمین و حزین بودم که...
یادم افتد از دلقک بازی های دختر خاله ی 11 ماهه مان و همچنین خودمان، تعدادی عکس ِ چرت در حافظه دارم.
دقیقاً این شکلی شدم: :47b20s0:
و با دمت گرم هایی که برای خدا فرستادم مشغول شدم به سپاس گزاری ازش برای این فتح بزرگ که اینگونه مرا از اروندِ خروشان بی حافظگی نجات داد.

خدا چه زود به فریاد آدم می رسد. و من که حالا پر رو شده بودم که ای کاش مگ ِ بیشتری می دادی که مجبور نباشم هی یکی پاک کنم، یکی بندازم.

 

پ.ن اول: چند روز پیش پای آسانسور دانشگاه بودم که دختری من را نشان داد و گفت: اِ عکاسمون!
و من برای بار اول بود که دختر را می دیدم.
چقدر تابلو بودم در این سفر. و ایضاً مشغول به خود، که او مرا می شناخت و من او را نه!

پ.ن دوم: فکر می کردم اگر هم تابلو ام فقط بین خواهرها این طور باشم، اما با شنیدن جمله ی: «وااااااااای باز این داره عکس میگیره» از یکی از برادران، فهمیدم که من کلاً و جمیعاً انسان تابلویی هستم.


نکته قابل توجهی که از این سفر به ارمغان آوردم این بود که:

عده ای از دوستان بهم گفتند که شبیه ِ ... شبیه ِ ... رامبد جوانم! تعجب
و رامبد هم صدایم می کردند!


قبلا شنیده بودم که عده ای می گفتند شبیه لادن مستوفی و سحر ولدبیگی و شقایق دهقان و جولیا رابرتز! ام اما انصافاً این رامبد جوان بی سابقه بود.

/ 20 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ميم . ب . مهاجر

بخش اول: رامبد بخش دوم: جوان

پریا

واقعاَ قشنگ بود چه روزای نازی بود و جداَ زیبا [لبخند] دختر عکس هارو بیار دیگه[گریه] مردم این به من گفت دوربین نیار حالا میگه عکسا خاص بهت نمیدم آخه من چه گناهی کردم یه ذره نصیحتش کنییییییییییییییییییییییییییید[نگران]

میم ِ لام

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فقط همین! آهان راستی یک چیز دیگر بی شباهت هم نیست اید! به جناب رام بد جوان! که به گمان م بعد ساخت این سریال آخری ش دیگر از جوانی به در آمده باشد!

اضحی

سلام. چطوری. ایمیلتونو نداشتم مجبور شدم اینجوری بهتون عید رو تبریک بگم. شما ببخش. مطلب رو نخوندم چون حوصله ام نمیکشه ادامه مطالب رو کلیک کنم و بخونم سال 88 با همه ی خوب و بدش دمش و گرفته زیر شکمش و داره جمع و جور میکنه که زحمت رو کم کنه. همیشه همینجوریه. نمیشه انتظار داشت که یک دوره زمانی مثل یک سال. تماما سرشار از خیر و خوشی و برکت باشه. بد و خوب با همن. ممکنه تو یه دوره یدونه یا چن تا حادثه خوب یا خیلی خوب برای یه نفر پیش بیاد که رنگش توی اون دوره از رنگ اتفاقات دیگه بیشتر باشه یعنی پررنگتر به نظر بیاد. اما همیشه همینطوره که ان مع العسر یسرا اگه توی سالی که گذشت حضور بنده در جمع دوستان شما جزء اتفاقات بد برای شما بوده اولا بنده رو عفو کنید ثانیا دنبال موارد و خاطرات خوبی که با دیگران داشتید بگردید که بتونه بدی بنده رو تو ذهن شما بپوشونه. با تموم این اوصاف امیدوارم سال جدید براتون سالی سرشار از برکت و خیر و سلامتی و هرچه خوبی که خودتون توقع دارید باشه و زیر سایه بقیت الله سربلندتر از همیشه ایام بگذرونید. تعطیلات خیلی خوب و آرومی رو هم براتون آرزو میکنم. شما رو نمیدونم، اما من از اینکه یه مدتی شما رو

غیر منتظره

یه عکس دسته جمعی هست که من با شما فک و فامیل مجازی به مرور زمان گرفتم. هر کدوم از وبلاگ هایی که توی این عکس دسته جمعی هستن، دلیلی برای بودنشون وجود داشته؛ کسایی که دلم می خواسته عیدو بهشون تبریک بگم و براشون سال خوبی رو آرزو کنم. ممکنه شما روحتونم از وجود این عکس خبر نداشته باشه، شاید چون من وبلاگتونو دوست داشتم یا حداقل یه مدت مطالبتونو دنبال کردم توی این عکس ثبت شدید، شایدم به حکم همون نون و نمک مجازیه، یا شاید واقعا با هم دوست بودیم و با میل خودتون اومدین تو عکس و گفتین "سیییییب!

راحیل

سلام. نمی دونم چی شد که از اینجا سر در آوردم. ولی بدون که عشق کردم و رفتم...[گل] چقدر هوای جنوب دارم امسال...

سارا

سلام یادم باشه نذارم از مطهره عکس بندازی. چون بعدا که کارت گیر کنه، پاکشون می کنی و می گی از دلقک بازی های مطهره عکس های چرت داشتی!!!! (می بینی یه مادر منتظر، از این همه مطلبی که نوشتی به چه چیزی توجه می کنه؟!)

حسین جعفریان

منم همینطوری شدم !اما خوشبختانه اون اطراف عاکسی بود ( نبود هم اونقدر گشتم تا پیدا کردم ) و بعد عکسها رو میرزختم رو سی دی ! تازشم ما اردو رفتنی همه دوربین دارند و هی فرت و فرت عکس می گیرن که نگو و نپرس همین دو سه ماه پیش داداشم باز عکس آرود گفت یکی از دخترای کلاسمون اینا رو گرفته !نگاشون کردم دیدم یه عکس هست تو حافظیه از من گرفتن !کلا تو حافظیه تابلو شده بودم داشتم برای بچه ها فال می گرفتم و تفسیرشون می کردم [نیشخند]

زینب سادات

چقدر خندیدم مخصوصا که شکلک هم گذاشته بودی ! یادم نمیاد شکلک دیده باشم ازت !