خسته نباشی دلاور

زیاد است اما مهم نیست. اگر نخواندی چیز خاصی را از دست نداده ای...

 

کسی نبود به من بگوید دختره ی بی فکر وقتی تنهایی می روی نمایشگاه کتاب، فقط به اندازه ی دو دستت خرید کن، نه بیشتر.

یک کیسه پر ِ کتاب این دستت گرفتی، یکی دیگر آن دست، یکی دور مچ راست و یک کیسه ی پُر هم بغلت، حالا به اینکه زور داری این ها با خودت بکشی یا نه کاری ندارم، هیچ فکر نکردی با کدام دستت می خواهی بلیت مترو را دربیاوری نشان دستگاه بدهی؟ فکر نکردی حالا که چهار تا کیسه ی سنگین داری با کدام دستت میخواهی چادرت را جمع کنی که نخوری زمین؟ با کدام دستت میخواهی در تاکسی را باز کنی؟

چون کسی نبود این ها را به من بگوید من همچنان به خریدم ادامه می دادم. این وضع دیدن از ده تا راهرو بود فقط. به غرفه های آخری که رسیده بودم کم مانده بود بگویم «حاجی بی زحمت خودت دست کن تو کیفم پول وردار».

آقا اما این سوره ی مهر... و ما ادراک ما سوره ی مهر!

این غرفه ی سوره ی مهر هم جیبمان را خالی کرد هم انرژیمان را گرفت، هم عرقمان را ریخت، هم در آنجا به ملتی که برای گرفتن «دا» صف کشده بودند فخر فروختیم که هه هه! ما دا رو پارسال خریدیم.
چه قیامتی شده بود برای دا. ملت چه هوارهایی که نمی کشیدند به خدا. این ها همین جور همدیگر را هول می دادند این سوره ی مهر چی ها می خندیدند بهشان.

بعد ما برنامه ای داشتیم سر تحویل گرفتن کتابها. هر کس به این غرفه رفته باشد میداند چقدر قرتی بازی دارد یک کتاب ناقابل خریدن. البته بماند که همه ی کتاب های سوره مهر قابلند.
داشتم می گفتم...آمدم برای تحویل کتاب که دیدم اینجا هم قیامتی ست. بعد این رگ غیرت مذهبی ما زد بیرون که: «آقا یعنی چی؟ اینجا چرا اینجوریه؟ خواهر و برادرش کنید این صفو لطفا!»
بعد  کتاب تحویل چی ها هم تصدیق فرمودند که: «آره آقا صفو جدا کنید. شما بیا این ور، خواهرم شما برو اون ور».

بعد از آنجایی که توی صف دو تا خواهر بیشتر نبود و بقیه برادر بودند، من و آن خانوم زود کتابمان را گرفتیم و رفتیم و برادرها ماندند در صف!
یَک حالی کردیم بیا و ببین. ای بنازم این اسلام و قوانینش را!

وقتی از غرفه اش آمدم بیرون احساس کردم از یک جنگ تن به تن بیرون آمده ام. همانقدر خسته و همانقدر گِلی! همه ی مادیات را از دست داده بودم. پول و انرژی و حوصله و .... و منتظر بودم کسی بیاید به من بگوید خسته نباشی دلاور... اما خب مثل اول قصه کسی نبود این حرفها را بزند.

 

بعد همه ی آن ده راهرو را گشته بودم دنبال رساله ی آیت الله نوری همدانی. از عجایب این بود که هیچ غرفه ای نداشت.
نمیخواستم بخرم. گفتم حالا تا من بیایم این رساله را بخرم خدایی نکرده مثل مرجع قبلی به رحمت خدا میرود بعد همین جور رساله روی رساله جمع می شود... اما بالاخره در یک غرفه یافت شد.

بعد چون دقیقا حالتی که بالا توصیف کردم را داشتم از لحاظ حمل بار، میخواستم بگویم «حاجی قربون دستت دیگه جا ندارم کتابو بذار تو دهنم» اما نمی شد و مجبور شدم همه ی بار را به زمین بنهم و رساله را جاسازی کنم.

برنامه ای هم داشتم سر دوباره بار زدن. درست مثل این وانتی ها که بار سوار می کنند و از این ور وانت طناب پرت می کنند آن ور وانت و اینها که خب توصیف آن در این مقال نمی گنجد.

جالب اینکه با این وضع باز هم می ایستادم برای خرید!

 

و هنگام خروج داد و بیداد های مرد ساندویچ فروش که می گفت: «بیا ساندویچتو بخور. تو که میدونی شام تو خونه نداری»...و شلوغی نفس بُر واگن بانوان و در همان شولوغی پیچیدن صدای زن دستفروش برای تبلیغ لواشکش و رسیدن به ایستگاه مقصد و «تو رو خدا بذار پیاده شم خانوم» های من و خروج از ایستگاه و پیاده گز کردن پیاده رو ها با بار فوق سنگین و سرانجام رسیدن به خانه...

 

/ 10 نظر / 11 بازدید
حسن

الان یه هفته س دارم به این فکر میکنم که این کتاب دا ای که هدیه گرفتم رو کی و چجوری بخونم.

پریزاد

دقیقا درکت میکنم...من که بالاخره رفتم کتابامو دادم به یه خانم غرفه دار چادری که میشد بهش اعتماد کرد...کتابامو واسم نگه داشت ورفتم سراغ بقیه کتاب ها...اما کلا تنهایی رفتن گرچه یه مزیت داره که ادم اختیارش دست خودشه اما ادم از کت وکول می افته خب... سوره مهر رو هم ساعت 1:30 رفتم ..خلوت بود در حد تیم ملی!!! راستی نمی نویسی چی خریدی؟

غیر منتظره

[خنده]

پریا

قربون دیوونه بازیات می دونم دلت واسه من تنگ نشده ولی من یه عالمه دلم برات تنگیییییییییییییییییییییییییییده[ماچ]

گل نرگس

خسته نباشی [قهقهه]

یک پسر شیمیایی

صفای نمایشگاه به همین چیز هاست فاطمه جان. و اما حس رسیدن به خانه حس جالبی است.

رهگذر

[خنده]

یه مشت ستاره

نوشته هاتو عقب گرد از 17 شهریور تا به اینجا خوندم اما هنوزم خسته نشدم وقصد دارم ادامه بدم:)) مرحبا به قلم م م :))) د