یک ذهن مشوشم آرزوست

آمدم ابراز خجالت‌کشیدن کنم از این همه به‌روز نکردن اینجا و بگویم که واقعا جدای از نوشته‌های بی‌هدفی که بعضا اینجا به نشر می‌رسد دغدغه‌ای وجود ندارد که ذهنم را بجود که سختی جمله‌بندی را به جانم بخرم.

همه‌چیز به آرامی می‌گذرد...حس رسیدن به یک ثبات و یک آرامش با من درگیر است.. حس «خب دیگه کاری واسه انجام دادن ندارم» دارم. احساس می‌کنم «مادر شدن» آخرین کار بزرگی‌ست که به عهده‌ی من است..

به هر ضرب و زوری شده باید از این حس کنده شوم. شاید غرب* کمکم کند.

اولین سالگرد ازدواجمان گذشت... و ما رفتیم توی خانه‌ی جدیدمان.

 

و البته من هنوز دانشجو هستم!

 

 

* سال هشتادوهشت که برای بار اول رفتم جنوب، به دور از هر جوزدگی‌ای بزرگترین انقلاب درونی‌ام را تجربه کردم. با چشم‌هام بزرگ شدنم را دیدم. زندگی‌ام تقسیم می‌شود به قبل از آن سفر و بعد از آن سفر و حالا نوبت سفر غرب است...

/ 11 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پریا

وای چه روزی رو یاد کردی عزیز دل بغضم گرفت اینجا دیگه من نیستم حسابی دعا کن.[ماچ][نگران] یادش بخیر دختر عکسام رو هم بده 1 سال گذشت ها[افسوس] سالگرد ازدواجتون هم به همراه خونه ی نو مبارک[گل]

من یک مسافرم

الان که هنوز مادر نشدید فکر می کنید که بزرگ ترین کاری که به عهده تونه "مادر شدن" ـه، اما حالتون رو باید وقتی پرسید که "مادر" شدید و کارهای بزرگی که اون موقع به ذهنتون میاد که باید انجام بدید

مهدی

سلام ما رو هم یاد کنید مادر شدن شاید آخرین کار بزرگتون نباشه بلکه بزرگترین مسئولیت تمام زندگی هر خانومی باشه [گل][خداحافظ]

مرجان

مادر شدن تازه اول کارهای بزرگ است, نه آخرین کار بزرگ زندگی

سحر

سلام. من از طریق شعرتون توی سایت وادی که درباره حسین بود پیداتون کردم. استثنایی بود! یعنی تو عمرم همچین روضه ای نشنیدم.... جگر سوز! چه کردید با دل ما خواهر حالا دوست دارم لینکتون کنم ببینید! مایل نبودید بردارم

میم . ب . مهاجر

مادر شدن چه آسون، آروم شدن محاله ...

خورشید عالم تاب

با اینکه بی هدف نوشتی. ولی خوب نوشتی. بعضی ها خوب بلدند بدون هدف خوب بنویسند. سفر جنوب حال و هوایش خیلی فرق می کند. من یک جنوبی ام.

مرضیه

داریمادر میشی فاطمه جان؟ خوش به حالت

سبز و سرخ

از طریق وبلاگ "تا ملاقات خدا..." با وبلاگتان آشنا شدم. خلاصه بگویم به وجد آمدم.فقط همین.