آخه ماه ِ رمضونه

کسی پشت ِ در نمونه
همه دعوتن به خونه...

 

http://farm4.static.flickr.com/3151/2800065826_3f6a6e5584.jpg

 

شاعر: نمیدانم..

/ 16 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سنگ صبور

سلام فاطمه خانم من یه دوست خوب داشتم به اسم فاطمه کیا یعنی خودتونید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[تعجب] من مریمم.[پلک] به وبلاگم بیاین خوشحال میشم[گل]

م.ن.و

نذار امشب هم با يه بغض سر بشه/بزن زير گريه چشات تر بشه/بذار چشماتو خيلي آروم رو هم/بزن زير گريه سبك شي يه كم/يه امشب غرورو بذارش كنار/اگه ابري هستي با لذت ببار....[گل]

لیلا

سلام فاطمه جان نماز روزه هات قبول سرافطار حتمن برای منم دعا کن آپم بیا[گل]

زهرا قدیانی

سلام موجی راه افتاده در اعتراض به مخدوش کردن چادر. از شما دعوت می کنم به این موج بپیوندید.

علی

بزرگ ترین آرزومون بهره مند شدن از برکات رمضان باشه.

Expired

سلام. با هم نسبت داریم! همه با هم به یک مهمونی دعوت شدیم! چه نسبتی از این بهتر!

دانشجو

سلام همسنگر . خدا قوت. روزه و نمازتان قبول باشه. متاسفانه برای خداحافظی مزاحمتان شدم. از چند روز دیگر تا مدت زمان نامعلومی به کامپیوتر و اینترنت دسترسی ندارم و به همین دلیل احتمال زیاد دیگر نتوانم مزاحمتان شوم و این آخرین نظرم باشد. از اینکه بنده را در این یک سال و چند ماه تحمل کردید و همیشه به بنده لطف داشتید بسیار ممنون هستم. هیچ وقت سنگر مبارزه را خالی نگذارید و همیشه پیرو فرمایشات مقام معظم رهبری حرکت کنید. به فرموده امام خمینی(ره) نگذاریم که انقلاب به دست نااهلان بیافتد . در ضمن با آخرین پست در وبلاگم به روز هستم. (( حلالم کنید)) خداحافظ یا علی[گل]

قاصد و قاصدک

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم . انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود . پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد . پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني . پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است . درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود . پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمي