حتی احمدی نژاد!

صحنه ی اول:

ـ دکتر جمعه مسافرم، یه چیزی بنویسید که تا اون موقع خوب شم..
ـ کجا می خوای بری؟
ـ اهواز
 دکتر در حال نوشتن است

ـ خب چی نوشتید؟
ـ چهار پنج سری قرص و کپسوله، یه شربت، با چهار تا آمپول

(لامصّب گفتم یه چیز بنویس که سریع خوب شم نگفتم هرچی دارو تو کمدته ببندی بهم که!)

ـ نمیترسی که؟

(مثل سگ!)

+ نوشته های داخل پرانتز نجواهای درونی ست!


صحنه ی دوم:

بابا با کیسه ی پر ِ دارو می آید.

یک خانم ِ تقریبا پیری اینجا ور دل من نشسته، دور چشم هایش به شعاع سه سانت مشکی شده، با ابروهای تاتو شده ی روی پیشانی، با پوستی تیره و خلاصه ترسناک بود به نظرم.

با دیدن بابا اشک در چشمم حلقه میزند!

داروها را می دهد به دست همان خانمه که ور دل من نشسته بود.

من: بابا این آمپول زنشونه؟
بابا: نیشخند آره همینه!
من: بابا تو رو به امام علی راست میگی؟
بابا: نیشخند آره همینه!
من: یا پیغمبرررر.

اشک های حلقه شده میریزد پایین!

صحنه ی سوم:

من دور از جان عین ننه مرده ها روی تخت نشسته ام، همان خانمه که ور دل من نشسته بود دارد تق و تق در ِ آب مقطر ها را می شکند.

من: چنتاس مگه؟
همان خانمه که ور دل من نشسته بود: دوتا
من: من خیلی می ترسما!
همان خانمه که ور دل من نشسته بود: خب منم می ترسم
(آخه من از تو هم می ترسم!)
همان خانمه که ور دل من نشسته بود: پنی سیلین زدی تا حالا؟
من: نه نه نزدم.

+ هر چی می پرسید منکر میشدم. نمیدانم چرا! از ترس بود لابد.
دلم به یک مو بند شده بود...

با سرنگ و سوزنش می آید سراغم.

اینقدر لباس پوشیده ام که به سختی بالا رفتن آستین ممکن میشود.

همان احساسی را داشتم که اعدامی در حال بالا رفتن از پله های دار آویخته شده دارد!

یا قرآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآن! (این صدای من بود وقتی سوزن به دست چپم فرو رفت)

صحنه ی چهارم:

بابا کنار دستم ایستاده و من با حسرتی وصف ناشدنی و التماسی بی پایان، نگاه ِ دست چپم می کنم: باد کن، باد کن! سر جدت قرمز شو! یه چیزی بشو لعنتی!

همان خانمه که ور دل من نشسته بود: خب حساسیت نداری
من: نگران

باز با سرنگ و سوزنش می آید سراغم و پرده را می کشد.

من که احساس می کردم دارم از تمام داشتنی هایم جدا می شوم، با بغض گفتم: چرا پرده رو می کشی؟ بابامه!
با نیشخندی گفت: حالا هر کی رو میشناسی می تونی صدا بزنی!

خوب طعمه ای گیرش آمده بود همان خانمه که ور دل من نشسته بود.

صحنه ی پنجم:

هیچ رمقی به تنم نمانده از استرس ها و از فریادها!

افتاده ام روی تخت اورژانس بیمارستان مروستی و دارم گریه می کنم به ازای تمام غصه های داشته و نداشته این 21 سال زندگی!

صحنه ی ششم:

موقع ورود به بیمارستان از موقع خروج سرحال تر بودم!

چسبیده ام به بابا و با صدایی گرفته و چشمی خیس می گویم: نفرین به هر چی دکتره!

بابا: حتی احمدی نژاد؟!

من که عاصی شده ام از همه جا و درد را دارم با عمق وجودم حس می کنم با صدایی بغض آلود می گویم: حتی احمدی نژاد!

 

پی نوشت١: دکتر منو ببخش!

پی نوشت٢: یاد شعارهایی افتادم که موقع انتخابات در خیابان میدادیم: دکتر ِ ما دکتره، بقیه آمپول زنن! نیشخند

/ 13 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمیده

باید شل کنی تا دردت نیاد

شبح

هرگونه اظهار نظری نارواست![خنثی]

اضحی

ایول. دستش درد نکنه آمپول زنه. دست دکتره هم درد نکنه. دست شما هم درد نکنه که به دکترا فحش دادی.

نون اوّل نامه..

چیزی که عوض داره گله نداره؛ می خواستی بگی بقیه بازیگرن، بلکم سر و کارت به یه بازیگر می افتاد! به هر حال همدردی می کنم باهات.. انشاءالله هم خودت هم جای آمپولات خوب شن.. هم خانوم آمپول زنه که بغل دستت نشسته بود

محمدرضا مهاجر

البته همه می دانند که گاه یک آمپول زن کارهایی می کند که صدها دکتر و حتا جراح هم نمی توانند.[سوال]

میم . ب . مهاجر

امیر فرماندهی محترم عمو از جایگاه: آبجی .. خیلی خوب (بابت این پست خیلی مفرح ) آبجی در حال رژه نوشتاری: سپاس ... عمو اون شب تو پادگان که حالم بد شد و برده شدم بهداری پزشک وظیفه مربوطه می خواست سرنگ بزند و در عین حال تمرینی هم برای آینده کرده باشد. سه بار دست مربوطه را سوراخ کرد و هر سه بار سرم رفت زیر پوست نه توی رگ! دردش هیچ، خون و خون ریزیش هم به کنار، اینکه اخر سر بی خیال سرم شد و آمپول ضد تهوع را برداشت از همه دردناک تر بود!

مهدی صالح پور

آخرین بار شب کنکور (2.5 سال قبل) مریض شدم... رفتم دکتر.. 3-4 تا پنی سیلین نوشت. منم 7-8 سالی می شد نزده بودم... تست کرد... دستم نه باد کرد و نه سرخ شد! ولی خودم رو همچین زدم به غش و بیهوشی، دکتره اومد بالاسرم گفت "باشه بابا! خودتو نکش! نمی زنیم! فقط قرص ها و شربت ها رو سر موقع بخور، کنکورت رو خراب نکنی!!!" + نتیجه گیری اخلاقی! این جور موقع ها باید یه راهی پیدا کنی! هر چند خجالت آور باشه ولی "مجبوری می فهمی؟!!!"[نیشخند]

فاطمه

خشنگ بود وانگهی دلمان برای آق دکتر احمدی نژاد بسوخت. حالا میخوای بیای اهواز .... چه خبره؟ما مهمون تهرونی نمیخوایم... بابا برو همون میدون آزادی خودتون رو بچسب....

میم لام

سلام می تونید از روش های دیگری استفاده کنید که این در زجر نکشید! و به دکتر ها فحش ندید. حدیثی بود از مولا امیرامومنین که فرموده بودند: بر حاکم و ره بر جامعه ی اسلامی واجب است سه دسته را دست گیر کند و ...! یکی از آن سه دسته پزشکانی بودند که در امر طبابت مسامحه می کردند. یادم باشد اصل روایت را در وب لاگ م بنویسم! واقعا قشنگ بود.

م.رجبی

این تکه حتی احمدی نژادش خیلی خوب بود[چشمک]