زهرای من

سرطان داشت. و هیچ کس هم امیدی به خوب شدنش نداشت. سرطان خون...
تقریبا همه می دانستیم که غزل خداحافظی را باید همین روزها بخوانیم. با این حال وقتی صدای بغض آلود پدرم را پشت تلفن شنیدم که گفت «تموم کرد» دنیا روی سر من خراب شد...

چیزی از عصر ٣١ اردیبهشت یادم نمی آید جز یک پیشانی باد کرده. به گمانم چند باری به چهارچوب در زده بودمش...

همه ی دنیا وقتی برای من تمام شد که وسایلش را که از بیمارستان گرفته بودند دیدم. یک روسری خونی، یک قرآن، یک دستکش و گوشی موبایلش...

چنتا اس ام اس برایش آمده بود. باز کردم...«خواستم زنگ بزنم حالتو بپرسم گفتم شاید خواب باشی»...اس ام اس بعدی از همان شخص...«زهرا خوبی؟ مگه مردی که جواب نمی دی دختر؟!»

هزار بار اس ام اس را خواندم و اشک ریختم. خبر نداشت که زهرا مرده بود...

بی پایان...

/ 16 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منا

متاسفم چند ساله بود؟

منا

همین امسال؟

ایرانی

بهترین را حل مسئله , گویا پاک کردن مسئله است؟

امیر حسین مجیری

سلام. یکی بود یکی نبود یکی بود یکی نبود یکی بود یکی نبود (یکی نیست که این میان بگوید "غیر از خدا هیچ کس نبود"؟!) یکی بود یکی نبود ...

سارا

می دونم که میدونی که می فهممت ، اگه یادت باشه سال بعد همون موقع برای من هم همین اتفاق افتاد ولی به شیوه ای دلخراش تر. فقط واسه این ، این یادداشت رو برات گذاشتم که بگم به یادشم و به یادتم و هیچ وقت فاصله ها از محبت ادمها کم نمیکنه . فقط نمی تونند به راحتی ابرازشون کنند. به یاد تمام دختر عمه ها ، به یاد تمام اونهایی که زود ، خیلی زود از بین ما رفتند.