دوساله‌ی صورتی‌پوش

مادر خسته بود و عصبی، دستش درد می کرد. دخترک اصرار داشت که مادر بغلش کند. دو ساله ی صورتی‌پوش کفر مادر را درآوده بود و غیر مستقیم بود به هر صراطی.

بی اعتنایی های مادر جیغ بچه را بلند کرده بود در خیابان. سر ظهر بود. و مادر کلافه.

«بهت می گم راه بیا. بغلت نمی کنم»

دوساله انگار دوخته شده بود به مانتوی مادر و بی خیال بغل شدن نمی شد و با جیغ، گریه ای بود که می کرد.

آخر ِ کار مادر یکی زد توی دهن دخترک.
آب از چشم و دماغ و دهن دخترک سرازیر شد و ناله کنان گفت «نزن مامان». از شدت گریه به عق زدن افتاده بود.

حق می دادم به مادر که به خواسته اش تن ندهد اما دلم پرپر شد برای بی کسی دختر. چادرم را جمع کردم و نشستم روبرویش که «خاله جون بیا بغل من»

هولم داد عقب که «برو...گفتم برووو»


دست هایش را حلقه کرده بود دور پاهای مادر. کتکش را خورده بود اما باز هم پناهش مادرش بود...

/ 23 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
راحيل

قشنگ بود فاطمه جان موفق باشي

من یک مسافرم

واقعا که خب میرفتین جلو به مادرش اعتراض میکردین که اخه چرا این طفل معصوم رو میزنی؟!!!‌ [زبان] البته باید یک کم دور می ایستادین که شما هم مشمول عصبانیت مادر کلافه نشین [چشمک]

من یک مسافرم

کاش بعضی سیاسیون معرفت رو از این دوساله‌ی صورتی پوش یاد بگیرند [ابرو]

لیلا

فوق العاده بود فاطمه واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم تو هم دست به قلم خوبی داریا[گل]

Gema

چه خانم مزخرفی بوده این مادر!

فاطمه

یاد اعتماد و دلگرمیهایی که باید بعد از مجازات اعمالمون از سوی خدا به خدا داشته باشیم افتادم!کاش مثل دو ساله بودیم!!

رعنا

مادر.مقدسترین موجو دنیا...

زینب سادات

حق دادی به مادر که به خواسته ش تن نده؟! امیری بچه تا 7 سالگی یعنی کشک ! آخه بچه ی دو ساله حقش نیست وقتی خسته شد مامان بغلش کنه؟! همین بچه وقتی 20 ساله شد نشون می ده به مادرش که زور داشتن یعنی چی؟